تبليغاتX
آرمان شهر

آرمان شهر

هنر و جامعه شناسی

انتخابات نهم آلترناتیوي[1] ديگر

اشاره :

مقاله در پيش رو در شماره 26  مورخ هفته سوم دي ماه 1390 همين نشريه به چاپ رسيده بود كه متأسفانه به دليل اغلاط سهوي ناشي از تايپ كه معنا و مفهوم اصلي آن را دگرگون نموده بود مجدداً در  اين شماره به چاپ مي رسد  لذا ضمن پوزش از نويسنده و خوانندگان محترم شما را به خوانش مجدد اين مقاله دعوت مي نماييم . تاك   

از آنجا که جریانات سیاسی  به اقتضای ماهیت ذاتی خود همچون دیگر جریانات فلسفی ، هنری ، اقتصادی ، تاریخی ، اجتماعی و ... در مسیر حرکت خود و در راستای تکوین و تدوین و تطور چونی خود به صورت موجی سینوسی مشی خود را طی می نمایند و از آنجا که این حرکت تناوبی علاوه بر مقتضیات ذاتی آن جریان ، التزام به حرکت ما قبل خود دارد لذا پذیرش نقطه ی صفر جدول مختصاتی که این موج سینوسی در آن جای دارد امری است اجتناب ناپذیر که عدم پذیرش آن به ماشخصیتی کبک گونه خواهد داد که سر در برف نموده ایم .

انتخابات هشتم مجلس شورای اسلامی در تاکستان به دلایل متعددی که جای بسط و توضیح یکایک آنها در این مقال نیست به نفع جناح بهکرد گرا ( اصلاح طلب -  reformist ) رقم خورد که صرف نظر از دلایل جامعه شناختی آن در سطح کلان کشوری بزرگترین عامل آن ، آنهم به دلیل ساختارفرهنگی مردم تاکستان که هنوز میراث دار خاطرات قومی و نژادی خود می باشند و هنوز قانون ایل بر قانون مدنی می چربد و هنوز سنت گرایی ( تردیسیونالیسم - traditionalism )   در برابر مدنیت مقاومت نشان میدهد همچون دیگر کنشهای اجتماعی این مردم تعصب ایلاتی و قبیله ای که ریشه در خاطرات قومی این مردم داشت منتج به نتیجه ی انتخابات هشتم شد .

لذا از نگاه روانشناسی اجتماعی نگاه سنت و یا نگاه سنتی به یک امر مدرن ( modern ) همواره یک نگاه منفعل بوده و این نگاه هاضم و پذیرای آن امر مدرن نخواد بود.

از نگاه انتخابات شناسی ( psephology )  انتخابات در شهرستان تاکستان و شهرهای مشابه بیشتر بر پایه ی عرق قومیت و نژاد صورت می گیرد تا عرق سیاسی چرا که نهادینه شدن تفکر سیاسی در یک جامعه مستلزم تغییر نگاه و تلقی افراد آن جامعه از مسایل اجتماعی و سیاسی روز است . اینکه می گویم افراد باید نگاه و نوع تلقی خود را از مسایل سیاسی و اجتماعی تغییر دهند منظورم ایجاد و یا همخوان شدن با نظمی است که ما در جامعه شناسی آن را به نام نظم فونکسیونل [2] می شناسیم . نظم فونکسیونل دست آورد دنیای صنعت و مدرنیسم ( modernism ) است و تمام سعی اش خروج از زیر سیطره ی نظام احساسی و عاطفی است لذا در شهر ها و جوامعی که هنوز پایبند نظام قومی ، نژادی ،  قبیله ای ، احساسی ، عاطفی و ... هستند و شبکه ی ارتباطات آنها هنوز ختم به رشد ارگانیک فضای عاطفی و احساسی می شود مسایل مدرن از سیاست گرفته تا صنعت و هنرو غیره همگی در حاشیه قرار می گیرند .

دلیل صاحب قلم بر این مدعا به منظور استحکام بنیه ی علمی این  نوشتار وجود یک ساختار آنومیک (Anomic )[3]  به لحاظ اوربانیسم (urbanism ) [4] در این شهر می باشد که هنوز نتوانسته به آن نظم فونکسیونل دست پیدا نماید .

اگر چه نگاه مردم به مسائلی از این دست بر پایه ی سنت و پیشینه ی تاریخی و ردیابی شناسنامه ی آباء و اجدادی نامزدان مربوطه صورت می گیرد اما همین مردم  ژنی خواهان جریانی آلترناتیو ( alternative ) هستند که این تقاضا نوک پیکان پیروزی را به سوی نامزد مربوطه می چرخاند و نتیجه انتخابات را مشخص مینماید حال بستگی  به آن نامزد دارد که آیا می تواند به صورت جریانی آلترناتیو ( alternative ) در مقابل رقبای خود ظهور نماید یا خیر ؟

بنا بر گفته ها و دلایل فوق و طبق افکارسنجی بدست آمده از اقشار مختلف شهرستان تاکستان و با تحلیلی جامعه شناختی و بر اساس روانشناسی اجتماعی اقشار مختلف و از سوی دیگر با ارزیابی و آنالیز عملکرد نماینده فعلی که از جناح چپ  به مدت چهار سال در بهارستان بر کرسی نمایندگی جلوس نمودند و برابر نمودار و موج سینوسی دستگاه مختصات ارزیابی انتخابات در تاکستان به احتمال 95 درصد کرسی نمایندگی این دوره را جناح اصولگرا به دست خواهند گرفت 

مهدی رحمانی 18/9/90



1 ــ شقي ديگر ،‌نظريه برتر ، جرياني متفاوت ،‌ در علوم سياسي به معني تفكر و ايدئولوژي برتر معنا مي دهد

2 ــ نظم فونكسيونل نظمي است ارگانيك و خارج از روابط احساسي و عاطفي در زندگي مدرن و ماشيني انسان

3 - بی نظمی ، ناهنجاری ، بی قانونی

4-  شهر سازی – علم و دانش شهر سازی و به وجود آوردن شهر، توسعه و اصلاح آن

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 20:28  توسط مهدی رحمانی  | 

چرا در انتخابات نهم قطار اصلاحات در سراشيبي حركت مي كند؟

 

دوست ارجمندم جناب آقاي رسولخاني خبرنگار و مسئول محترم امور اجرايي نشريه ي تاك چندي قبل از بنده خواستند تا ناگفته هايي از انتخابات هشتم مجلس شوراي اسلامي در تاكستان را عنوان نمايم لذا با توجه به جو انتخاباتي حاضر در اين دوره و برخورداري اين دوره ازحساسيت خاص خود صلاح را در آن ندانستم تا اين پيشنهاد تحقق يابد . به همين منظور به تحليلي جامعه شناسيك sociology  به قصد شفاف سازي بخشي از پروسه جريانات سياسي در تاكستان با رويكردي انتقادي خواهيم پرداخت   

اينكه انسان بخواهد به اعتبار رازداري اش در يك مقطع زماني (گذشته ) كه امين و محرم اسرار شخص خواصي بوده ، اما بعد بنا به مقتضيات زمان افشاي راز نمايد چه  از نظر شرع و چه از نظر عرف و چه از نظر اخلاق اجتماعي كار درست و شايسته اي نيست اما عقل سليم حكم مي كند كه به نقد منصفانه اي بپردازيم كه اين كار خصيصه ي نظام روشنفكري است .

اگر چه بنده در دور گذشته در جناح اصلاح طلبان يا همان بهكرد گرايان ( رفورميست ها Reformist) فعاليت مي كردم و حتي به مدت 5 ماه به عنوان دفتر دار نماينده فعلي مشغول به كار بودم اما بر پايه ي اين شعارِ راه نيافته به دنياي شعور كه: ( همه جاي ايران سراي من است ) بدون تعصب بر روي جناح سياسي خاصي صرفاً به قصد خدمت به كشور عزيزم ايران قدم در عرصه ي سياست گذاشتم و معتقدم هر كس در هر طيف و جناح ايدئولوژيكي اي كه با شد چنانچه قصدش خدمت به ايران و اين خاك پاك باشد عقيده اش محترم است.

از سوي ديگر معتقدم كه خود محوري ( اگوسانتريسم - Egocentrism) و دخالت دادن اين خصيصه در امور جمعي شهري و كشوري همچون سم و آفتي است خانمانسوز كه ديار و تباري را به خاك سياه مي نشاند. لذا چنين خصيصه اي جز ايجاد نيروي دفع در بين مردم كار ديگري نمي كند همچنان كه از نظر روانشناسي اجتماعي Social psychology  همين خصيصه باعث گرديد تا پرچمدار اصلاحات در تاكستان دوستان و ياران بي شماري را در همان ابتداي كار از دست بدهد و ميدان متشكل شده از حاميان او به نحو چشم گيري ناگهان خالی شود .

از آنجا كه حقير به نگارش نامه و ارتباط با دوستان و اهالي فكر و قلم از  طريق نامه را بسيار مي پسندم و اين كار روشي ارگانيك organic در سيستم زندگي شخصي حقير گشته لذا لازم ميدانم تا بخشي از نامه مورخ 10/1/1387 خورشیدی – ساعت 00/3   كه به نماينده فعلي نوشتم را در اينجا عنوان نمايم و سپس نقد مربوطه را ادامه دهم  

بخشی از آن نامه 9 صفحه ای که سومین نامه  از 13 نامه ی ارسالی به امیر طاهرخانی بود  :    

(...در این ایام آنقدر پیام تبریک و تهنیت نثارتان گشته ( چه به میمنت عید نوروز و چه به پاس پیروزی شما در انتخابات ) که معنا و محتوای ماهوی تبریک در ذهن شما آن رنگ و لعاب اولیه را از دست داده و اثر بخشیش بسیار ضعیف گشته و یا به عبارتی ذهن شما در برابر پیام تبریک مقاوم گشته و ارسال تبریک و تهنیت به زعم بنده کار بی فایده ایست . اما آنچه که می تواند جای بهترین تبریکات و شادباشها را بگیرد مقوله ایست که از جنس تکرار مکررات نیست  و بر حسب عادت ، رسم و رسوم ، و یک امر اپیدمی( epidemie )  شده تجلی نمی نماید و آن پیامی است که از جنس تفکر ، اندیشه ، علم ، و .... می باشد و اساس و شالوده ی جوهریش بر خِردوَرزی استوار است . و از طرفی تبریک هر مدیری را باید در پایان کارش به او گفت نه که در ابتدای کار که نه به دار است و نه به بار و به عقیده ی بنده همین تبریکات اول کار است که در پایان کار گروهی را شرمنده ی گروه دیگر می نماید و تازه معلوم نیست که در طول این چهار سال شما همان امیر طاهر خانی باشید یا خیر جهاد با نفس جهاد اکبر است و کاریست بسیار سُتُرگ  فقط از خداوند منان از اعماق وجودم خواهانم تا دست گیر مردم باشید و دلسوز آنها و باری را از دوششان بردارید .... )

( ....ضرب المثلی چینی می گوید : ( اگر می خواهید به کسی یک بار خدمت کنید روزی یک ماهی به او بدهید ، اما اگر میخواهید یک عمر به کسی خدمت کنید به او ماهی گیری یاد بدهید ) دوره ی نمایندگی شما 4 سال بیشتر نیست و معلوم نیست که استراتژی شما در این 4 سال با موفقیت روبرو گردد یا خیر [1] و در ثانی باز معلوم نیست که در دور بعدی تصمیم به کاندیداتوری بگیرید یا خیر به هرحال آنچه که فعلاً و در بدو امر بر همه ی ما مبرهن و آشکار است این است که شما به قصد خدمت رسانی و احیاء آرمانهای دیرینه ی سیاسی خود قدم در عرصه ی کار نهاده اید لذا از همین منظر باید خدمتتان عرض نمایم که بیایید بجای ماهی دادن به مردم به آنها ماهی گیری یاد بدهید . ..... )

(....دولت به تمام کاندیداها به مدت یک هفته وقت و زمان قانونی می دهد تا به صورت علنی به تبلیغات بپردازند اما شما امروز به مدت 4 سال وقت دارید تا تبلیغات کنید و چه تبلیغی بالاتر و با ارزش تر از خدمت به خلق . بیایید کاری کنید که در دور بعدی به جای شب و روز سخنرانی و پخش سی دی و از این روستا به آن روستا رفتن و بی خوابی و تلاش و زحمت جان کاه در روز انتخابات با خیال راحت و مطمئن از پیروزی منتظر نتیجه ی آراء باشید بیایید از هم اکنون پوستر ها و بیلبرد ها ی خود را در سطح شهر پخش کنید و بگذارید این بار پوستر و بیلبرد شما پارکهای شهر ، خیابانهای صاف و بدون دست انداز ، بیمارستان ، پل هوایی ، مکانهای آموزشی تفریحی ورزشی و ده ها مورد دیگر باشد تا مردم به هر گوشه ی شهر که نگاه می کنند امیر طاهرخانی را ببینند .)

پرچمدار جناح اصلاح طلب در تاکستان به رغم تصورش که با تکیه بر سیاستهای خاص شخصی اش کرسی نمایندگی را در بهارستان به دست آورده باید عارض شوم که دلیل جامعه شناختی این پیروزی را در تحلیلی که در نشریه تاک شماره 26 مورخ هفته سوم دی ماه 90 به چاپ رسیده عنوان نموده ام و این بشارت را نیز به مردم تاکستان بدهم که در این دوره نیز علی رغم میل باطنی طرفداران جناح اصلاح طلب این جناح شانس پیروزی را در این شهر از دست داده حتماً خواهند پرسید چرا ؟ چون :

بخشی از نامه مورخ 28/10/88 حقیر به دوستم آقای شهرام طاهری

دگردیسی های ماهوی درنظام فکری و ایدئولوژیکی یک جامعه که معمولاً به صورت یک موج  بروز می نماید اگر چه در بدو امر قائم به تفکر نوطرازی و مُدرن( modern) می باشد و اصل را بر پایه ی عقل و منطق می گیرد و خردگرایی (rationalization  )را عماد کلیه ی امور معرفی می نماید اما غالباً این قائمیت به اقتضای مراحل رشد و تکوین آن جنبش که از مراحل جنینی آغاز و تا مرحله ی فرتوتی پیش می رود دچار نوعی استحاله ی درونی می گردد که این استحاله بنا به پتانسیل بالقوه ی خود تفکر ی را که واجد خردگرایی است به اضمحلال می کشاند و از درون شرایط نابودی آن تفکر را مهیا می نماید . گفتنی است که این استحاله ی درونی خود معلول عدم زایش تفکر نو در آن پروسه و سیستم می باشد و معمولاً زمان پیدایش این استحاله مقارن با دوران یائسگی و نازایی آن جنبش در خصوص تفکر نو می گردد .

و امروز عملکرد جناح اصلاح طلب در تاکستان به گونه ای بوده که پیری زودرس و دوران یائسگی را برای این جناح به ارمغان آورده و این عملکرد ناخودآگاه موجب اثبات پویایی و بالندگی جناح اصولگرا گشته که توانسته به مدت 16 سال به حیات سیاسی خود ادامه دهد . جناح اصلاح طلب  ممکن است در ایدئولوژی های بنیادی دارای اصالت ژنتیکی باشد اما افسوس که بسیار سریع به دوران سترونی و نازایی خود در راستای تولید ایده آلها رسید و فصل انحطاط و انقراضش را با دستان زمامدارانش رقم زد    

مهدی رحمانی – 11/10/90

 

 

 



3 – البته پیروزی شما در این 4 سال بستگی به موارد بسیار زیادی دارد که خود متن و مقالی دیگر می طلبد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 20:25  توسط مهدی رحمانی  | 

پاسخ دكتر ولايتي

لطفا دكتر علي اكبر ولايتي بخوانند

زبان پلي مُرفيسم

Polymorphism language

 

درتاريخ  30/7/90 ساعت 45/21 از شبكه ي اول تلوزيون در برنامه ي سايه روشن مصاحبه و ميزگردي با حضور دكتر ولايتي پخش گرديد كه مباحث مطروحه در آن برنامه پيرامون زبان فارسي و ادغام واژگان عربي با زبان فارسي و در كل دفاع جناب دكتر ولايتي از عدم آسيب بر پيكره ي زبان فارسي توسط زبان عربي صورت پذيرفت .

لذا بر اساس موضوعات مطروحه در آن نشست مواردي به ذهن حقير خطور نمود كه عنوان نمودن آن را به پاس عِرق ملي و رسالت دفاع از ناموس زبان فارسي شايسته دانستم كه اميد است مثمر ثمر واقع گردد .

جناب دكتر ولايتي بحث خود را اينگونه آغاز نمودند كه هرچيزي كه به اصلش باز گردد و اصالت خود را حفظ نمايد و دست نخورده باقي بماند دليل بر كارآمدي و مفيد واقع شدن آن پديده نخواهد بود كه از آن جمله زبان و حفظ ماهيت آن است و ايشان وام داري و وام گيري زبان از زبانهاي ديگر را  جايز ميدانند و با دفاع از زبان عربيِ راه يافته به زبان فارسي آن را موجب تكامل زبان فارسي دانسته اند و برآنند كه زبان فارسي بدون دخالت زبان عربي توان سر برآوردن در دنياي علم و هنر و ادب را نداشته چه اينكه بسياري از كتب و رسالات علمي و فلسفي و هنريِ اين مرز و بوم در زمان هاي گذشته به زبان عربي به دست دانشمندانِ معاصر نگاشته شده و با استناد به اشعار حكيم ابوالقاسم فردوسي كه مي فرمايد :

بسي رنج بردم در اين سال سي        عجم زنده كردم بدين پارسي

و يا

پي افكندم از نظم كاخي بلند         كه از باد و باران نيابد گزند        

ورود واژگان عربي به زبان فارسي را اجتناب ناپذير دانسته و با استناد به دو واژه ي «عجم »‌ و « نظم »‌ معتقدند كه زبان پارسي نيازمند اين تغيير است و از سوي ديگر با اشاره به اين مقوله كه زبان عربي زبان دين ماست و قرآن كريم به زبان عربي نگاشته شده پس تمام دخل و تصرفات ، و جرح و تعديلات زباني قابل توجيه مي باشد .

ايشان در طول صحبت هاي خود اشاراتي نيز به آثار شفا و قانون بوعلي سينا و شيخ اجل سعدي شيراز داشتند وبيان داشتند كه حتي سعدي نيز با ادغام نثر و نظم فارسي و عربي آثار خود را ارائه نموده .

 و اما اين جُستار :

اين كه ايشان معتقدندكه با بازگشت به اصل و ريشه و حفظ معيار هاي قديم نمي توانيم پويا و زنده باشيم خود جاي بحث است .

صدورحكم قطعي در خصوص تز فوق در چارچوب منطق نمي گنجد چرا كه متغيير هايي در اين ميان ظاهر مي شوند كه مسير تز مربوطه را تغيير مي دهد . ما در اين جا با سه بحث و موضوع روبر هستيم و هر كدام نيز پاسخ خود را مي طلبد .

1 – با بازگشت به اصل و ريشه و حفظ معيار هاي قديم نمي توانيم پويا و زنده باشيم

2– با بازگشت به اصل و ريشه و حفظ معيار هاي قديم مي توانيم پويا و زنده باشيم

3– با حفظ ارزشها و معيار هاي گذشته مي توانيم با تغيير بر مبناي اصول اوليه پويا و زنده باشيم

سوال : كدام درست است ؟

پاسخ : بايد ببينيم مقوله مورد بحث چيست

به عنوان مثال : مقوله ي صنعت و تكنولوژي مورد بحث است

پاسخ : گزينه ي يك در مورد مقوله ي صنعت و تكنولوژي صدق مي كند

سوال : چرا ؟

 پاسخ :چون صنعت و تكنولوژي به اقتضاي ماهيت خود دائم ميل به تغيير و دگرديسي دارند و تغيير، ذاتيِ صنعت است و جزو لاينفك نظام وجودي آن .

چون در راستاي همين تغيير و تحول و تطور است كه معناي صنعت (‌صانع ،‌مصنوع دست بشر ،‌امر تصنعي ) به ذهن متبادر مي شود لذا  اگر بخواهيم با معيار هاي گذشته و با بازگشت به اصل وريشه ي  صنعت رسالت آن را تحقق بخشيم و اصالت آن را حفظ نماييم شديداً به بي راهه كشيده خواهيم شد صنعت با رسالت كار دارد نه با اصالت . اگر صنعت با اصالت كار داشت ما هنوز بايد با اسب سفر مي كرديم ، در خانه هاي گلي و گاهاً در چادر زنگي مي كرديم و بر اساس آداب و رسوم گذشتگان لباس مي پوشيديم و غذا مي خورديم و ...

فرض بر اين كه مقوله مورد بحث مربوط به جستارهاي باستان شناسي ، آثار تاريخي و حفظ سنت ها و فرهنگ عامه (فولكلوريك) و ... باشد

پاسخ : گزينه ي دوم در اين خصوص صدق مي كند

سوال : چرا ؟

 پاسخ :چون نگاه باستان شناسي يك نگاهِ بر مبناي اصالت است و هرچيزي كه به اصلش و نژاد اوليه اش نزديكتر باشد براي يك باستان شناس ارزشي تر و مستند تر است . با ستان شناسي تمام فكرش اين است تا گذشته را احيا كند ( برخلاف صنعت ) و حتي در ترميم آثار باستاني با استفاده از كارشناسان متبحر،عالي ترين مواد و پيشرفته ترين تكنولوژي سعي دارد تا آن اثر را به اصلش بازگرداند و يا نزديك كند و در حفاري ها نيز با تمام ظرافت و دقت سعي دارد تا آسيبي به ديرينه و پيشينه ي آن اثر وارد نشود و اين است كه ما در ديرينه شناسي با بازگشت به اصل و ريشه و حفظ معيار هاي قديم مي توانيم پويا و زنده باشيم

و حال سوال مربوط به همين جستار را مطرح مي كنيم .

از نگاه زبانشناسي چه پاسخي خواهيم داشت ؟

پاسخ : گزينه ي سوم در اين خصوص صدق مي كند

سوال : چرا ؟

اگر ما معتقديم كه با بازگشت به اصل و ريشه و حفظ معيار هاي قديم نمي توانيم پويا و زنده باشيم دليل بر اين نيست كه ماهيت خودمان را نيز تغيير دهيم و بايد بپذیریم كه هر اضافات و الصاقي هم دال بر تكامل و كارايي نيست . مثالي بياورم .

اگر ما اتومبيل بنز سواري اي داشته باشيم كه بسيار مدل بالا و كارآمد و تمام امكانات رفاهي و زيبايي را دارا باشد اما نياز ما اين باشد كه با آن اتومبيل بار حمل كنيم و گچ و تيرآهن و سيمان و آجر به اين و سو و آن سو ببريم آيا جايز است كه يدكي به آن ببنديم و يا كمپرسي اي به آن بيافزاييم تا كارآمد شود ؟ و آيا اين الحاق و الصاق دال بر تكامل آن اتو مبيل است ؟

ريشه ي بحث در اينجاست كه ما مي گوييم زبان به اقتضاي ساختمان ذاتي و ماهوي خودش بايد تكامل پيدا كند يعني از جنس زباني خودش و بر اساس نظام دستوري خودش تغيير نمايد و در تاريخ رد پا داشته باشد و از نظر اتيمولوژي etymology بتوان به مبدع اوليه ي واژه رسيد و از نظر هرمونتيك  hermeneutics قابل تأويل باشد نه اينكه وقتي ميخواهيم واژه اي را از نظر اتيمون etymon [1] در دل تاريخ رديابي كنيم در يك مقطع زماني و تاريخي به حلقه ي مفقوده برسيم . معني اصالت يعني داشتن پيشينه ي تاريخي و ريشه ي نژادي . در نظام طبيعت نيز اين قانون به درستي در حال اجراست شما به توليد مثل موجودات زنده اعم از نبات و حيوان و انسان نگاه كنيد هميشه از يك فيل ، فيل متولد مي شود و از يك سگ ، سگ و از يك طوطي ، طوطي و ميليونها سال است كه اين قانون و جريان ادامه دارد . اين يعني اصالت نژادي [2] و اصالت ژنتيك اما اگر ببينيم مثلاً از يك گوسفند يك خرس متولد شده از همين جا اصالت نژادي منقطع مي گردد و معناي تكامل نقض مي شود همچنان كه در بين حيوانات قاطر چنين است زيرا از يك سو با اسب و از سوي ديگر با الاغ نسبت ژنتيكي دارد و اصالت او در اينجا خدشه دار گرديده [3] قاطر حيواني است نازا و استر و نمي تواند مانند خودش را توليد كند زبان فارسيِ امروز نيز در چنين وضعيتي قرار دارد و به خاطر همين دو نژاديش بلا تكليف است و توالد از قاموس آن رخت بر بسته 

واژه بايد از جنس نژادي و ساختمان دستوري خودش و بر اساس نظام فرهنگي خودش به توليد بپردازد زبان ما اصالت ژنتيكي خود را از دست داده DNA زبان فارسي در حافظه ي تاريخي مردم و حتي نسل كتابخوان ما گم شده . تكامل واژه مخصوصاً در  واژگان زبان فارسي معناي خود را از دست داده و اتيمون آن در دل تاريخ گم شده چرا كه واژه اي ريشه در ساختمان معنايي زبان فارسي دارد اما وام دار نظام دستوري زبان عربي است مانند : كفاش ، اساتيد و واژگان ديگر كه دچار چند ريختي polymorphism در ماهيت خود شده اند

و اگر مي بينيم كه فردوسي در ديوان خود كه تمام سعي و تلاشش حفظ زبان پارسي بوده از واژگان عربي استفاده مي كند واژگان را به صورت مستقل و بدون دخل و تصرف در نظام دستوري آنها و بدون جرح و تعديل در ساختمان معنائيشان بكار مي برد و اين در هر فرهنگ و زباني جايز است همچنان كه ما امروز واژه هايي مانند تلوزيون ، راديو ، تلفن ، كامپيوتر ، تلسكوپ ، ميكروسكوپ و ... را بدون دخل و تصرف در ساختمان دستوريشان مورد استفاده قرار مي دهيم اما عرب مي آيد و به خاطر ضعف نظام فنولوژيكي اش [4] واژه ي ژئوگرافي geography را جغرافي مي كند مانيه تيسم را مغناطيس و پولاد را فولاد و پيل را فيل و سكنگبين را سكنجبين و اسپهان را اصفهان وووو . و گاهي اوقات هيچ ضعفي در كار نيست اما پيكره ي واژه را منهدم مي كند و واژه ي ماسِ فارسي را كه به معناي سنگي قيمتي و نادر است را با افزودن الف و لام (ال) در ابتداي آن به (الماس) تبديل مي كند و حتماً چقدر هم بر ما منت مي گذارند كه ما ماس شما را الماس كرديم كه بايد بگويم يك ماس ما به يك كوه الماس شما مي ارزد 

 

علت استيلاي زبان عرب درگذشته ي ايران :

و اما اين كه چرا بسياري از كتب و رسالات و مقالات و آثار علمي در گذشته به زبان عربي نگاشته مي شده نياز زبان فارسي به زبان عربي و يا ضعف زبان فارسي در راستاي انتقال مفاهيم نبوده بلكه :

 1 – نياز زمان[5] اقتضا مي كرده تا اين زبان استيلا يابد . همچنان كه امروز نيز اين اتفاق روي داده و ما مي بينيم كه زبان فارسي ذاتاً نيازي به دخالت زبان انگليسي ندارد اما جبر زمان و نياز زمانه ايجاب مي كند كه به دليل رشد روز افزون علوم و فنون و تكنولوژي و مخصوصاً علوم انفورماتيك ما نا خواسته واژگان علمي انگليسي را مورد استفاده قرار دهيم تا جايي كه يك پير زن بي سواد روستايي نيز امروز ناخواسته و به اقتضاي جبر زمانه و جو حاكم درگير اصطلاحات تخصصي گرديده

 2 –   از طرفي در آن زمان حساسيتي بر روي حفظ اصالت زبان فارسي  به اين شكل كه امروز وجود دارد وجود نداشت و دانشمندان و فضلا و حتي مردم كوچه و بازارنيز بي پروا از واژگان عربي استفاده مي نمودند

  3 –  سوم اينكه نزديكي معاصرين از نظر زماني  به عصر تولد دين اسلام و تا حدودي نو ظهور بودن دين اسلام در بين ايرانيان و گرايش شديد مردم به دين تا جايي كه درس قرآن جزو علوم پايه محسوب مي شده و از دوران ابتدايي مكتب تا مراحل عالي ، قرآن در كنار تمام مراحل و مباحث درسي حضور داشته

 4 – و ديگر اينكه دانشمندان ، بازرگانان و حاكمان ايراني به جهت ارتباط با ممالك عرب ناگزير بايد  به زبا عربي مسلط مي شدند  و دلايل ديگري كه از حوصله اي اين چند خط پراكنده خارج است.

خلاصه ي كلام اينكه بايد توانايي هاي زبان فارسي را در راستاي واژه سازي و يا برابر نهاد ها پيدا كرد و بر اساس ساختمان دستوري و معنايي واژه به توليد واژه پرداخت .

زنده ياد پروفسور محمود حسابي در مقاله اي بسيار زيبا در خصوص همين مبحث تحت عنوان «توانایی زبان فارسی در معادل سازی» به مقایسه توان واژه سازی در زبان فارسی و عربی می پردازد و نتیجه می گیرد که در بهترین حالت توانایی واژه سازی زبان عربی ، 1750000(یک میلیون و هفتصد و پنجاه هزار) واژه است، در حالی که دست کم توانایی زبان فارسی برای واژه سازی ۲۲۶۲۷۵۰۰۰(دویست و بیست و شش میلیون و دویست و هفتاد و پنج هزار واژه مي باشد.

ورود زبان عرب به زبان فارسي باعث تنبلي وسستي دانشمندان ما شد و اين امكان كاذب باعث گرديد تا دانشمندان و محققين و پژوهشگران ما در پي واژه سازي نباشند و امروز نيز تا قلمي سر آن دارد تا حقايق اين موضوع را روشن كند انگ و بدنامي مبارزه با دين و زبان قرآن را به او مي چسبانند

 

ارگونوميك Ergonomic نامعقول :

در رشته مهندسي طراحي اشياء اصطلاحي وجود دارد به نام ارگونوميك Ergonomic كه بر روی تطابق ابزار و بدن انسان بحث می کند که در این علم تمام سعی طراح مناسبات فیزیکی مد نظر می باشد که این اصطلاح در حوزه ي جامعه شناسی مبین تطابق رفتار ، منش ، کلام و بطور کل عناصر متشکله ي نظام اجتماعی با یکدیگر می باشند که این عدم تطابق جامعه را رو به فرآیند آنومیک Anomic [6]می برد و همين امر امروزه در ساختارهاي واژگاني زبان فارسي به چشم مي خورد و باعث گرديده كه از نظر تیپولوژی typologyتيپي ژيناندرومورفيسم gynandromorphism [7] به خود بگيرد و اينجاست كه سوال معروف و مشهور و هميشگيِ ذهن آدمي كه در تمام رشته ها و مراحل زندگي ذهن او را مشغول نموده دوباره بر روي زبان جاري مي شود كه :‌چه بايد كرد ؟

وقتي در كتب درسي دوره ابتدايي مدارس اين كشور كه نويسندگان و مؤلفين آن مداركشان كمتر از دكترا نيست واژه ي ( هوله ) به صورت (حوله ) نوشته مي شود و حتي (ح) جيمي را به نام (ح) حوله مي شناسند كدام مرد سه نقطه اي است كه بيايد و ما را از اين گرفتاري برهاند ؟

دوجنسيتي زبان ما باعث گرديده تا به قول داريوش شايگان زبانما ن ترجمه با شد و گفت و گويمان دوبله [8]

دوران فترت زبان فارسي

 

دوره ي فترت را در نظام زندگي اجتماعي آدمي به دوره ي( نه اين و نه آن) ترجمه كرده اند انساني كه در اين دوره زندگي مي كند دوران برزخي خود را مي گذراند و انساني است كه از نظر ماهوي به دو كانون فرهنگي و اخلاقي متصل است . از يك سو به فرهنگ و خاطرات قومي و نژادي و تاريخي خود كه ريشه در سنتها و آداب و رسوم او دارد و از سوي ديگر به فرهنگ متجدد مآبانه و دنيايي كه به زعم او آرمان شهر را برايش به ارمغان مي آورد كه اين دنيا نسبتي تنگاتنگ با تكنولوژي دارد  اين وابستگيِ دوسويه نه تنها بنيان اعتقادي او را مستحكم ننموده بل كه از او موجودي گسسته دِماغ ساخته . دوره فترت به نوعي دوره ي بلاتكليفي و سردرگمي آدمي است زيرا دو نيروي متعارض دائم او را به سوي خود مي كشند اين انسان وقتي دمي از سنتِ خود رها مي شود و به ماشينيسم روي مي آورد قواي سنتي او فعال مي شوند و او را به سوي خود مي كشند و وقتي هم از دنياي مدرن مي گسلد و به سنت پناه مي برد احساس عقب ماندگي و جا ماندن از كاروان زندگي او را به سوي خود مي كشد اين انسان نه مدرنسيت است نه ترديسيوناليست اين آدم يك پديده ي حاصل از عمل موتاسيون است و چون بين دو خصلت رواني او پيوستگي ذاتي وجود ندارد اين آدم از نظر سير تحول و تطور داراي يك حلقه ي مفقوده مي باشد كه اين حلقه ي مفقوده باعث گرديده تا او نتواند بطور طبيعي از گذشته به حال متصل شود و لذا چاره اي جز جهش و موتاسيون نداشته و ندارد

اين گسسته دماغ بودن قدرت آفرينندگي را از او سلب مي نمايد چرا كه انسان دوره ي فترت نه در خانه ي گذشته جايگاهي دارد و اعتباري  و نه در خانه ي حال تجربه اي و پختگي اي او انساني است كه سنت ها را نمي پسندد ،‌به ناموس فرهنگي خود وفا دار نيست ، مدعي است كه روشنفكر است و دائم به نقد گذشته مي پردازد و معيار هاي گذشته برايش مضحكند و از طرفي بدون پشتوانه در مدرنيته خود را امروزي ميداند بي آنكه با زواياي دنياي مدرن آشنا باشد و از دنياي مدرن جز تجدد مآبي و مصرف كه ساده ترين راه براي الصاق به مدرنيته است چيزي نمي داند و بيشتر از آنكه در اين دنيا احساس آرامش و لذت نمايد احساس ترس و دلهره  و دلشوره دارد و بيشتر احساس غربت مي كند تا قربت و از آنجا كه تفكر بايد بر اساس سلسله مراتب تكويني خود موجب زايش شود و بر اساس پيوستگي هاي منطقي و ارگانيك در نظام فكري به خلاقيت برسد و بر پايه ي شناخت ها ي ريشه اي زايا باشد لذا بقول داريوش شايگان به دليل فلج فكري و فقر علوم انساني راه تفكر بر او بسته شده است [9] 

زبان فارسي امروز نيز در چنين دوره اي به سر مي برد و جز بلاتكليفي و سردرگمي دست آويز و پناهگاهي ندارد اين زبان اگر خلاق نيست ،‌اگر قدرت آفرينندگي از او سلب شده جاي تعجب نيست چرا كه اتصال اين زبان به دو فرهنگ زباني از او قاطري ساخته كه نمي داند از جنس پدرش بايد توليد كند يا از جنس مادرش و لذا چون اين امكان وجود ندارد راه سوم نازايي را پيش مي گيرد

در پايان جا دارد تا شما را دعوت به مطالعه ي مقاله اي ديگر از حقير تحت عنوان( تأويل ساختار واژگاني) نمايم كه اگرچه بحث و مقالي است ناتمام اما آنقدر هست كه ارزش يك بار خواندن را داشته باشد

 

شاگرد كوچك شما مهدي رحماني 4/8/90

 

 

 



1 – بن واژه ، ريشه ي لغت

2 – منظور راسيسم racism نيست

3 – مثال قاطر را دوست ارجمندم جناب آقاي علي طاهرخاني يادآور شدند

4–  نظام گويش و گفتار

5– نياز زمان بحثي است مفصل در حوزه جامعه شناسي كه از حوصله ي اين گفتار خارج است

6 - بی نظمی ، ناهنجاری ، بی قانونی

7 –دوحالتي ، كسي كه داراي هر دو حالت مردانه و زنانه باشد ،‌در گياه شناسي حالت گل وگياهي را مي گويند كه هم داراي پرچم ( عضو نرينه )‌ باشد و هم گرزن (عضو مادينه ) كه زبان امروز فارسي بي شباهت به اين حالت نيست

8– داريوش شايگان . آسيا در برابر غرب ص 114

9 _ آسيا در برابر غرب . داريوش شايگان _ ص 155

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 9:48  توسط مهدی رحمانی  | 

نقدی بر نمایش

شب های بارانی

به نام ایزد پاک

 

شب های بارانی نوشته علیرضا حنیفی در اوایل شهریور ماه 1390 به مدت چند شب در سالن آمفی تئاتر اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان تاکستان به روی صحنه رفت که عوامل اجرایی آن عبارت بودند از :

نویسنده : علیرضا حنیفی

طراح و کارگردان : علی محمد بیگی

بازیگر اول : علی محمد بیگی

بازیگر دوم : رامین محمدیان

موسیقی : امیر طاهرخانی

 طراح گرافیک : محمد رضا رحمانی

منشی صحنه : اعظم پور سلطانی

ساخت دکور : پرویز الله مرادی

نور : رضا رحمانی

آکساسوار: محمد طاهرخانی

 

نقد متن :

شب های بارانی نوستالژیایی nostalgia است فراروایی که در ژانر فلسفی اجتماعی خود با تم و بن مایه ای تراژیک tragic و با نگاهی انتقادی به فرهنگ اپیدمی Epidemie شده ی دفاع مقدس سعی در به چالش کشیدن نا فهمی های دفاع مقدس را دارد . اگر چه حنیفی تمایل به انجام کاری بدیع را دارد که این امر در ساختار شکنی ایدئولوژی ideology  حاکم در تفکر جنگ ندیدگان مشهود است . اما بدعت این کار رنگ و لعاب خود را با فیلم « لیلی با من است » و یا « اخراجی ها » تا حدودی از دست داده و ذهن بیننده در مقابل نسخه ی تجویزی حنیفی از قبل مقاوم گشته و آن تلنگرها و شوک های لازم به ذهن بیننده وارد نمی شود . اما بی شک هنوز تازگی خود را نیز داراست .

داستان ، حکایت جوانی 25 ساله به نام سید مجتبی محسنی است که هم سید بودن او و هم نام فامیل او در پایان نمایش مشخص می شود . مجتبی فرزند شهید مفقود الجسدی  است که با مادر و خواهر خود تنها زندگی می کند و 14 سال پیش پدر خود را از دست داده و اکنون  در حال گذراندن دوره ی سربازی خود می باشد. او عضو گروه تفحص است که وظیفه دارند تا اجساد و باقی مانده ی جنازه های شهدا را کشف و به موطن خود باز گردانند . مأموریت او به گونه ای رقم می خورد که باید منطقه ای را که پدرش در آنجا به شهادت رسیده مورد تفحص قرار دهد . اما چون موقعیت استراتژیک strategic منطقه ناپدید گشته لذا مجتبی به دنبال تنها باز مانده ی عملیات که حاج رسول می باشد می گردد تا منطقه ی گم شده و محل دفن پدرش و همرزمان  او را از او بپرسد .

حاج رسول ( معروف به حاج رسول قناسه ای ) مردی است میان سال با موهای جوگندمی و پایی مجروح که بدون عصا نمی تواند راه برود و از طرفی دارای روحیه ای خسته از گناهی که خود را مسبب آن می داند و بر دوشش سنگینی می کند . او  عضو گروه 12 نفره ی غواصان شناسایی به نام گروه  ستاره  بوده که در یکی از عملیاتها 11 نفر از دوستان خود را از دست می دهد و خود زنده می ماند و از این زنده بودن در عذاب است تا جایی که مردم او را دیوانه خطاب می کنند . او به عنوان یک فرد نوستالژیک nostalgic کنج عزلت را انتخاب نموده و باقی عمر را در تنهایی به سر می برد حاج رسول به خاطر تقلیل این فشار روحی و عذاب وجدان تعداد یازده کوله پشتی به در و دیوار و سقف اتاقش آویزان نموده تا مرگ دوستانش را باور نکند و آنها را زنده بپندارد . او دائماً در حال گریز از مردم است و دوست ندارد با کسی ارتباط داشته باشد که این امر در ابتدای نمایش به خوبی مشهود است . 

حاج رسول در اتاق خود که شمایلی بسیار ساده دارد تنها زندگی می کند و با عشق به هم رزمانش روزگار می گذراندو اتاق او حکم قفس و زندان را برایش پیدا نموده  سه اپیزود episode تنهایی ، عشق و اسارت بصورت سمبلیک symbolic توسط قفسی که یک مرغ عشق در آن قرار دارد و به دیوار آویزان است نشان داده شده و همزادپنداری زیبایی به لحاظ رهایی و آزادی ایجاد نموده اما متأسفانه طراح و کارگردان نمایش علی محمد بیگی از این امکان استفاده لازم و بهینه را نمی کند و در طراحی صحنه آن را حذف می نماید . از همینجا و با همین سه اپیزود episode ( تنهایی ، عشق و اسارت ) داستانِ نمایش بار فلسفی به خود می گیرد و داستان غربتکده ی  دنیا ، اسارت بشر در این جهان و میل به آزادی و رهایی از قفسِ تن و قصه یِ فلسفی خلقتِ آدم و رنج و عذاب او در این دنیا به ذهن تداعی می شود

مجتبی در یک شب بارانی به صورتِ ناشناس به خانه ی حاج رسول می رود و در آن چند دقیقه ای که با هم ملاقات دارند بحث و جدلی بین آنها سر می گیرد که در این میان حنیفی نویسنده ی نمایش گریز به مسائل اجتماعی و فلسفی می زند که تلنگری بسیار بسیار ناچیز هم به سیاست می خورد .[1] اگر چه تما شا چی و بیننده ی عام به اقتضای نوع نگرش و تلقی خود از مسایل سیاسی  شب های بارانی را یک نمایش سیاسی می پندارد اما این نمایش از نظر تیپولوژی typologyنمایش تیپی فلسفی اجتماعی دارد

آنچه که به عنوان اولین ضعف متن به لحاظ دیالوگ dialog به چشم می خورد بخشی از گفت و گوی بین مجتبی و حاج رسول است:

رسول : چرا درِ  یه خونه یِ دیگر و نمی زنی ؟

مجتبی : آخه هیچکس بیدار نیست

با این جمله یِ مجتبی موقعیت زمانی نمایش که ساعت حدود 12 تا 1 نیمه شب می باشد مشخص می گردد .اما بعد از اندکی گفت و گو رسول به مجتبی می گوید :

رسول : آقا پسر ، کفش کتانی و شب بارانی ؟ فکر نمی کنی جنس ناجوری باشن ؟

مجتبی : ای آقا از هول حلیم بود ... جون خودم تا چند لحظه پیش هوا آفتابی بود .

این امر که شخصی در نیمه های شب و هنگام خواب مردم بگوید : تا چند لحظه پیش هوا آفتابی بود انشایی مناسب و دیالوگ dialog پخته ای نیست چون بار معنایی ( چند لحظه پیش ) زمانی برابر با 5 الی 10 دقیق را به ذهن متبادر می سازد   

مجتبی دائم سعی دارد تا ظریفانه رسول را وارد بحث جبهه و جنگ نماید تا با این ترفند در لابلای جملات رسول محل دفن شهدا را  که همان نقطه صفر می باشد را پیدا نماید او با تکرار کلمه ی ( ستاره) به انحاء مختلف در طول صحبت هایش می خواهد رسول را وادار به تعریف خاطره ای از گروه ستاره نماید و از طرفی کفش های کتانی پدرش را پوشیده تا رسول را تحریک به حرف زدن کند  و حتی بحث غواص و خوردن چای در کنار رودخانه کرخه ، اروند و مجنون را به یاد رسول می آورد    

مجتبی از روی شنود بجا مانده از بی سیم جنگ تنها آدرسی که از منطقه و محل شهادت پدرش دارد این است که آخرین پیام بی سیم این بوده : (ما برمی گردیم ما در نقطه صفر یم ) اما هیچ کس نمی داند نقطه سفر کجاست جز حاج رسول که زنده مانده و او می داند جنازه یازده تن شهید کجا دفن گشته     

حنیفی در تلاش است تا  بدعت گذار باشد و این بدعت را با شوک های تقدس زدایی ایجاد می کند اما او نمی تواند این طیف اعتقادی را تا پایان نمایشش حفظ نماید و مجدداً به مقدسات معمول و مرسوم جبهه و جنگ پناه می برد و نمایش او به پله ی اول باز می گردد .شوک های تقدس زدای او عبارتند از:

1 -  پرت کردن و بی اعتنایی به چفیه توسط حاج رسول

2 – قبول نداشتن حضرت ابوالفضل توسط حاج رسول

3 – بی تفاوتی حاج رسول در برابر این جمله ی مجتبی که می گوید : لااقل مسلمون که هستی ؟

4 – درخواست مجتبی از حاج رسول که نوار ضبط صوت را عوض کند و چیزی غیر از آنچه که کویتی پور می خواند در ضبط بگذارد . چون کویتی پور بقول مجتبی دیگر نمی چسبد

5 – در جای دیگر حاج رسول به مجتبی می گوید : بعد از دسترسی شما به اون اطلاعات حاج رسول میشه گونی ، گونی سنگر . آهای بچه می دونی گونی سنگر چیه ؟ تا وقتی که جلو تیرو ترکش و میگیره عزیزه ، رفیقه ولی وقتی ترکشی شد و شن و ماسه هاش ریخت اگه خیلی شانس بیاره دوباره می دوزن و می زارنش دم تیر و ترکش و گرنه می ندازنش ته گودال تا لگد مال هر دوست و دشمنی بشه .

مجتبی : حاجی تصورت خیلی غلطه ...

رسول : تصور تو غلطه ، دیگه کم بگو حاجی ، (حاجی فریاد کشان ) حاجی مرد ... تا زمانی که جنگ بود حاجی بود . حرمت حاجی به آدم های توی سنگر بود و جنگ . حاجی ، یعنی نوکر بچه ها . حاجی ، یعنی خاک بوس پوتین بچه ها ، حاجی یعنی یابوی بارکش گردان . حالا گُرگُر هواپیما تو فردگاهاتون میشینه ولی تو هیچ حاجی برانکارد سواری را نمی بینی که از اون پیاده بشه . حاجی های شما همه کت و شلواری شدن ... جمع کن کاکا این کوچه خیلی وقته که سنگ چین شده . بن بسته

این نگاه انتقادی به متن قوت می بخشد و نمایش را در سایه ی مدرنیسم modernism  قرار می دهد اما متأسفانه حنیفی باز آیتم های تقدس گرایانه را به روی دایره می ریزد . نویسنده نمایش هنوز نتوانسته خود را از قیود دست و پا گیر جبهه و جنگ رها نماید که از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد :

1 – در متن هنوز یک سید و یک حاجی وجود دارد . همان اپیدماسیون فرهنگ جبهه و جنگ که این الیناسیون alienation فکری حنیفی ارزش متن او را کاهش میدهد و تا سطح فهم عوام تنزل می یابد 

2 –نفرات گروه شناسایی ستاره 12 نفرند که عدد 12 در فرهنگ دینی ما مبین یک طیف فکری مذهبی است و تداعی گر 12 امام شیعیان می باشد و این که از آن 12 نفر رزمنده یک نفر زنده مانده اعتقاد به امام دوازدهم را که زنده است قوت می بخشد .

البته از دیدگاه ایماژیسم  imagism که میل به نمادگرایی symbolism دارد این بخش صرف نظر از وجهه ی تقدسگرایانه اش قابل تقدیر و تحسین است .

از نظر غایت شناسی و یا همان فرجام شناسی teleology غایت نمایش با نگاه و رویکردی فلسفی ختم به استمرار پاسداری از خاک میهن می شود اما در کنار این غایت به بحث شهید شناسی martyrology که اساس و بنیاد حفظ و پاسدری از خاک وطن است پرداخته نمی شود و از کنار موضوع و جُستاری  با این اهمیت می گذرد و توجهی به آن نمی نماید.

نگاهی نو و مترقی به جُستار شهید شناسی که این متن استعداد پرداختن به آن را نیز تا درصد بسیار بالایی داشت  می توانست از متن حنیفی به بهترین شکل دفاع نماید و ساختار های بنیادین متن را محکم تر سازد .

اگر چه علیرضا حنیفی میخواهد غایت نماش خود را به سرانجام برساند و نتیجه ای مثبت به دست دهد اما او ناخواسته درگیر اَبسورد absuord گشته و رسیدن به پوچی و بیهودگی در شخصیت حاج رسول که شخصیت محوری نمایش اوست نمایان می شود تا جایی که در منولوگ monolog خود نسبت به خدا معترض است و سرگله و شکایت را باز می کند و ندای اعتراض Protest سر میدهد یعنی همان تفکر آلبرکامو[2] و رجعت به نیهیلیسم nihilism .

از آنجا که اَبسورد absuord کشمکش مدام بین امر طبیعی و خارق العاده ، فرد و کل ، زندگی روزمره و سرنوشت فاجعه آمیز و میان منطق و پوچی است و از آن جهت که فرد در معارضه با نیروهای قهری همواره در مقابل سؤالات بی پاسخ محکوم می گردد و از تعارض عقل آدمی که به قول دکارت : تشنه ی بداهت و وضوح است ،-  با جهانی که مهار ناپذیر است و در ابهام به کار و گردش خود مشغول ، دلهره ای غریب سراپای آدمی را در بر می گیرد و از این تقابل نا همجنس ( عقل درون و دنیای بیرون ) آدمی خود را معلّق در ورطه ی  نیستی می بیند. و از برخورد میان دنیایی تهی از معنا و انسان بی مأوا و موطن وضع ناهنجاری پدید می آید که این وضع اَبسورد است و می بینیم که حاج رسول نیز دچار این بی معنایی و معارضه با نیروهای قهری گشته البته تلطیف یافته تر و ظریف تر .

پرسش اینجاست که اگر مثلن اندیشمند بزرگی مانند آلبرکامو به اَبسورد می رسد وضعیت دیگری در برابر خود نمی بیند تا به آن سو برود . چون کامو دنیای اطراف خود را واقعن ناهنجار ، بیهوده و پوچ می بیند که  اَبسورد تنها مفهوم موجهی است که می تواند این وضع نابسامان و ناهنجار را بیان کند .

اما آیا الزامی به این روند وجود داشت که حاج رسولِ نماز خوان و مؤمن و متعهد و فدایی جنگ و باخدا به اَبسورد و یا به نیهیلیسم nihilism . برسد ؟

آیا حنیفی راه و چاره ای دیگر جز این راه پیدا نکرده بود ؟

اَبسورد وضعیتی است که انسان به آخر همه چیز می رسد و بقول کامو علاج آن خودکشی است . آلبرکامو رساله ی خود را با  این جمله آغاز می کند : (فقط یک مسئله ی فلسفیِ  جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است ) و صادق هدایت به این مرز رسید و اَبسورد را به معنای دقیق کلمه تجربه کرد.همچنان كه او هم مانند كامو به اين نتيجه رسيده بود و در داستان آفرينگان مي گويد :‌در زمين يك اميد فرار هست آنهم مرگ است [3]

اَبسورد به انواع و اقسام جلوه می کند و بارزترین وجهش همان است که در«تئاتر اَبسورد» معاصر می بینیم ، یعنی در آثار « ساموئل بِکِت » [4] و « اوژن ائیونسکو» [5]  در این آثار اَبسورد به صورت عدم ارتباط، بی همزبانی ، و نا همدلی جلوه می کند و به ترین نمونه ی آن نمایشنامه ی «در انتظار گودو » اثر بِکِت است . بِکِت در تحقیقات خود در باره ی ( پروست ) در سال 1931 می نویسد : ( کوشش برای همزبانی ، در جایی که هیچ همزبانی وجود ندارد ، در حکم سبکسری بوزینه وار ، یا سخت مضحک است ، مانند مجنونی که بخواهد با مبلی هم سخن شود [6]  در نمایشنامه ی «در انتظار گودو » نه اتفاقی می افتد نه کسی می آید ، نه کسی می رود. دو قهرمان داستان ( ولادیمیر ) و ( استراگون ) می نشینند و منتظر ( گودو ) هستند . انتظار این دو ، در واقع ، بسیار اَبسورد است زیرا این دو ، انتظار کسی را می کشند که هیچگاه نمی آید .

این دو نه می دانند که او کیست و چیست و نه می خواهند بدانند . در چنین وضعی که همه چیز تهی و معلق است ، ارتباطی هم نیست ، زیرا انگیزه ای نیست که موجب پیوند و ارتباط بین افراد باشد . این عدم ارتباط و بی همدلی از آن جهت بیشتر به چشم می خورد که ما در دنیایی زندگی می کنیم که وسایل ارتباط جمعی از هر سو ما را محاصره کرده اند و شبکه ای عظیم از ارتباطات  موجی دور کره ی زمین به وجود می آورند. ولی انگار هر قدر شبکه ارتباطات و پیام رسانی ها تقویت می شود ، همدلی و همزبانی میان انسانها کاهش می یابد ، چه همدلی فقط انتقال اطلاعات و اخبار نیست ، همدلی بیشتر از هر چیز ، ایجاد فضای اُنس است و اُنس نیز در صورتی پرورش می یابد که مأوایی باشد و مأوا هم آنگاه موجود است که آدمی ریشه ای در جایی داشته باشد .

در دنیایی که خانه انسان ویران شده ، همدلی ، مبادله ی اطلاعات می شود ، همچنان که انسان از مسکن مألوف جدا می افتد و به رُعب غربت دچار می شود .در چنین وضعی هیچ ارتباطی نیست و همه در انتظار ( گودو) هستند ، که نه می دانند کیست ، نه چیست .

( گودو) هم از طرف دیگر غیاب محض در دنیایی خالی از هرگونه حضور است . توسعه ی بیش از حد ارتباطات جمعی و پیام رسانی ، به سبب نیروی هم تراز کننده ای که دارد ، جمله برآمدگی های فکری ، خصایص قومی ، ویژگی های دید را که پناه های تفکر و گریزگاه های خیالند و جهانی رنگارنگ پدید می آورند ، هموار و همسان می کند و کار آن ناگزیر به ویرانی خانه انسان – که از لحاظی متکی بر همین پناه گاه ها ، یعنی جزایر سکوت در کویر همسانی بوده است – می انجامد و دیگر هیچ گوشه ای از جهان نیست که از گزند یورش تبلیغات و از فشار خفقان آور فکر یک بعدی تجاری در امان باشند .

یکی از نمایندگان دیگر « تئاتر ابسورد » « اوژن ائیونسکو» است . تئاتر او هم قیام علیه تئاتر ایدئولوژیک « برتولت برشت » است و هم علیه تئاتر متعهد « سارتر ». به عقیده او ، تئاتر نباید هیچگونه پیامی داشته باشد ، تئاتر نمی تواند مبلغ این یا آن ایدئولوژی باشد . تئاتر فقط می تواند شاهد پوچی و « ابسوردیته » ی دنیای امروز باشد . عدم رابطه میان استاد و شاگرد در نمایشنامه ی  «درس» ، سبب می شود که شاگرد سرانجام کشته شود و جسدش پنهان شود و در همین اثنا صدای زنگ بر خیزد و پیشخدمت زن به خود بگوید : « حالا نوبت این یکی است» این نمایش در انسان نه اثر مثبتی می کند و نه منفی ، ما را نه به گریه وا میدارد و نه به خنده . انگار فقط معرف قِشریَّت و ابسورد بودن دنیایی است که مسائل مهم زندگی را نه می تواند طرح کند و نه قادر به حل آنهاست . همه چیز ، در نتیجه در گرداب توهم دنیای بی معنا معدوم و مستهلک می شود .

این فضای نمایش ابسورد است که حنیفی خود را در لبه ی این فضا قرار داده و خود را به مرز این فضا نزدیک نموده بدون هیچ پشتوانه ی فلسفیِ ابسورد.   

فشرده گویی hplology از دیگر محاسن متن به شمار می رفت که بر خلاف بعضی از متون بیننده را دچار خستگی نمی نمود و در تایمِ time مقررِ نمایش موارد  لازم گفته شده بود

 

 

نقد کارگردانی :

با نگاهی اجمالی به کارگردانی این نمایش در می یابیم که علی محمد بیگی دوست دارد مفاهیم انتزاعی را تجربه و کارگردانی نماید اما او باید بداند که متون ایماژیکی ای imagic که تابع تفکر انتزاعی هستند شدیداً وابسته به نمادگرایی symbolism بوده که این نمادگرایی باید در تمام مراحل کار از موسیقی گرفته تا نور و دکور و حرکت و کلام و ... مشهود باشد در صورتی که محمد بیگی مرغ عشقی که درون قفس قرار دارد را نیز از طراحی صحنه حذف می نماید .

آنچه که ضعف کارگردانی محمد بیگی را آگراندیسمان  agrandissement می نماید استفاده از عوامل غیر حرفه ای برای یک تئاتر حرفه ای است  موسیقی ، نور ، طراحی بروشور بسیار ضعیف بود و به کار نمایش بسیار لطمه وارد کرده بود .

 نقد موسیقی :

نمایش موسیقی پخته ای نداشت و از هیچیک از اِلمان های ایماژی و مفهومیConceptualism متأثر نبود . یک قطعه ملودی ساده از نوع رومانتیک romantic که بیشتر فضای بارهای مشروبخواری کافه های اشرافی را تداعی می کرد  بر روی نمایشی تراژیک tragicروح را به سختی آزار می داد و درد نوستالژیک tragic درون قصه را به بی دردی تبدیل کرده بود و یا به نوعی هرچه را که نویسنده و کارگردان رشته بودند موسیقی پنبه کرده بود .

موسیقی نمایش بدون تبعیت از مؤلفه های یک موسیقی حرفه ای ( موسیقی نمایش و فیلم ) و بدون  توجه به اتفاقات درون قصه تک و تنها راه خودش را می رفت و ای کاش محمدبیگی از موسیقی انتخابی استفاده می نمود



1  - در دیالوگ :

مجتبی : به خدا خیلی آقایی

رسول : آقا ها رفتن ما ته مانده ایم

و یا در دیالوگ :

رسول : ... ببین آق پسر من یادم نمیاد که به اداره یا جایی تقاضای استخدام داده باشم و اونها برای تحقیق و تفحص شما را از دایره منکرات و حراست این جا فرستاده باشن . که این همه حضرت عباس حضرت عباس به کولم می بندی

2 - Alber Kamo

3-  آفرينگان . صادق هدايت ص 7

4 – Samuel Beckett

5 – Eugee Ionesco

6-  ارتباط عاطفی حاج رسول با کوله پشتی ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 9:12  توسط مهدی رحمانی  | 

ریشه شناسی واژه ی فنومنولوژی

Phenomenology

 

اصطلاح « پدیدار » ترجمه ی لفظ « فنومنون » ( phenomenon ) است این لفظ واژه ای یونانی است که ریشه ی فعل آن « خود را ظاهر ساختن »  معنی می دهد ،. از این رو ، فنومن آن چیزی است که خود را ظاهر و آشکار می سازد .

خود لـفظ پـدیـدار شناسی بـه چـه معناسـت ؟ بـازگشـت لفـظ فـنومنولـوژی به « فـاینستا » ی ( phainesthai ) یونانی است که آن را می توان به « ظهور» معنی کرد . این لفظ با « فائوس» (phaos  ) یونانی ( به معنی نور ) ، و با « فتو » ی ( photo ) انگلیسی ، و با « فانوس» فارسی و باز با « فانتوم » ( phantom ) انگلیسی و بسیاری از لغات که به طور کلی با طیف نور ، نورانیت ، درخشش و ظهور ارتباط دارند همریشه است . بنا بر این فنومن از دیدگاه یونانی به معنای چیزی است که ظهور پیدا کرده ، آشکار شده و به روشنایی آمده است .در تلقی هیدگری از فنومنولوژی می توان گفت که باید مجالی فراهم کرد تا ظهوری که از فنومن دست داده است ، از طرف ما گرفته شود . بنا براین ، فنومنولوژی به معنای فراهم آوردن مجالی است برای آنچه ظهور کرده و به جلو آمده است تا در ما اثر کند و ما را در برگیرد.

در پدیدار شناسی هوسرل از حقیقتِ  فی نفسه که در نزد قدما مطرح بود بحث نمی شود ، بلکه از حقیقت برای ما ( لِنفسنا ) صحبت می شود که ظهور حقیقت است بر من ، شما یا هرکس دیگر . اینکه روی کلمه ی « ظهور » تأکید می کنم ، بدین خاطر است که آنرا ترجمه ی فنومن می دانم . بنا براین ، بر خلاف نظر رایج  ، فنومن را به « پدیدار » ترجمه نکرده ام ، زیرا بازگشت کلمه ی فنومن به « فاینستای » یونانی است که معنای آن ظهور ، تابش و درخشش است . خود این کلمه ی فاینستای با کلمه ی فائوس یونانی که به معنی نور و روشنایی است ارتباط ریشه ای دارد . جالب اینجاست که وقتی فنومن را به « ظهور » ترجمه و آن را با « نور » مرتبط کنیم به یکباره در قلب مباحث سینمایی قرار می گیریم .

مهم ترین موضوع درباب سینما ، نور و ظهور است و نه واقعیت و چگونگی ادراک آن . از همین ریشه ی ( فائوس ) امروزه کلمات دیگری در زبان انگلیسی مشتق شده است که با سینما مناسبات زیادی دارد . کلماتی مثل ( فانتوم ) به معنای شبح و همین طور ( فانتزی ) و ( فتو ) همه ی اینها در سینمابه به گونه ای مطرح می شود که به بحث نور و ظهور ، یعنی فنومن و فنومنولوژی ربط پیدا می کند همین ویژگی های سینماست که فیلسوفان را به خود جلب می کند- 

منبع : مقالاتی در باره ی پدیدار شناسی ، هنر ، مدرنیته

نوشته ی : محمد رضا ریخته گران

ناشر : نشر ساقی

نوبت چاپ : چاپ اول 1382

ویراستار : حبیب الله حبیبی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 20:39  توسط مهدی رحمانی  | 

ناهماهنگی در ارگونومیک فرهنگ و مدیریت

ناهماهنگی در ارگونومیک فرهنگ و مدیریت

اشاره : با عرض پوزش لغات و واژگان تخصصي در پاورقي درج گرديده

مقدمه :

در تاریخ13/9/89 به درخواست یکی از دوستان وبلاگ نویس پاسخگوی سوالاتی در خصوص وضعیت فرهنگی این دیارشدم که چندی بعد دوستی دیگر این مصاحبه کوتاه را درصفحه سوم نشریه ی ستاره صبح مورخ 4/10/89 منعکس نمودند که مطالب مطروحه در آن مصاحبه کوتاه موجب اعتراض تنی چنداز هم ولایتی ها شد که این اعتراض ختم به نگارش جوابیه ای گردید که در همین وبلاگ تحت عنوان ( مدنیت ترمودینامیک تمدن ) درج گردیده که خوانش آن را به همه دوستان توصیه می نمایم

در همین راستا در تاریخ 23/6/1390 طی مراوداتی اینترنتی با مدیر محترم سایت تاک نیوز ایشان نیز سوالی با این مضمون که: چرا شهرستان تاکستان با قدمت چندین ساله هنوز نتوانسته چهره یک شهر واقعی را به خود بگیرد؟ مطرح گردید که صاحب قلم در حال نگارش و پاسخ به آن می باشد

لذا در همین اثنا با توجه به عزل و نصب مدیریت اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی تاکستان ضرورت چنین متن و مقالی  احساس می شد.

*   *   *

در ژانر واژگان علمی تخصصی واژه ای وجود دارد تحت عنوان ژیگانتیسم یا جیانتیسم ( Gi.gan.tism ) که مبین کلان پیکری و نمو غیر عادی اعضاء بدن یا قسمتی از آن است. هر گاه هر عضو ارگانیک( organic ) به صورت بی رویه رو به رشد و تزاید نهد این حالت بنا به عدم تعادل و ناهماهنگی با سایر اعضاء به عنوان یک ناهنجاری بروز نموده که گاهاً در پیکره ی یک سازمان و یا یک شرکت نیز نمود عینی می یابد .

این اختلال در نظام بیولوژیکی( biologic) موجودات زنده غیر ارادی بوده و موجود زنده از این ناهماهنگی دائماً در عذاب است .

اما در نظام مدیریتی خرد و کلان ادارات گاهی اوقات این ناهنجاری به عمد و از روی قصد و قرض صورت می گیرد که معمولاً مدیرانی که بر پایه اگوتیسم ( Egotism )[1] یا اگوسانتریسم ( Egocentrism  ) [2] حالتی اگوتیک ( Egotic )دارند از این روش استفاده می نمایند تا خلاء درونی و روحی روانی خود را جبران نمایند و کمبودهای عاطفی دوران قبل و حتی طفولیت را در نظام مدیریتی خود جبران نمایند لذا به همین منظور سازمان ، اداره و تشکیلات این مدیران از یک شاکله ی متناسبی برخوردار نبوده و ( نسبت طلایی ) [3]در مرفولوژی (morfologi )[4] پیکر و اندام سازمان آنها رعایت نشده است لذا این عدم تناسب و هماهنگی  به آن سازمان شمایی ماکروسفالیک و یا میکروسفالیک میدهد [5] و از همین جاست که ارگونومیک (Ergonomic)[6] نامعقول ساختاری عامل خلق ارگانیسم( Organism ) آنومیک (Anomic )[7] می گردد

لذا مدیرانی که از این روش جهت پیشبرد اهداف خود استفاده می نمایند در مدت زمان کوتاهی  دستشان در نزد اصحاب فن رو گشته و عدم ناهماهنگی در پیکره سازمان آنها مبین مشی است که گرایش به سوی اغواء خلق را دارد

اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی تاکستان نیز در مدت پنج سال اخیر رشدی جیانتیسم ( Gi.gan.tism ) گونه داشته که این رشد حالت عادی و متعارف نداشته و لذا اصحاب فرهنگ و هنر که ذاتاً نه عَرَضَاً به اقتضای نیاز روحی و منش هنرمندانه شان همواره در پی نسبتهای معقول و منطقی هستند و به دلیل ساختارهای بنیادین احساسی و عاطفی از هرگونه ساختار آنومیک (Anomic ) بیزار و به دور می باشند ناخودآگاه در یک اتوماسیون رفتاری به جناح اُپوزه ( Oppose )[8] تبدیل شدند که این حالت به بدترین وجه ممکن اصول اعتقادی هر سازمان را به زیر سوال می برد .

 29/6/1390

 



1  - خود بزرگ بینی

2  - خود محوری – اگوتیسم و اگوسانتریسم هر دو از ناهنجاری های روانی بشمار می روند و در روانشناسی به عنوان یک بیماری محسوب می شود که این حالت گاهاً موجبات اذیت و آزار دیگران را فراهم می سازد 

3 - شاخه ای از علم هندسه که بر روی نسبت منطقی اضلاع بحث می کند و از جهتی با استتکیسم( زیبایی شناسی) ارتباط دارد   

4 - ریخت شناسی ، شکل شناسی

5 - ماکروسفالی و میکروسفالی دو اصطلاح در حوزه روانشناسی هستند که اشخاص بیمار نسبت سر با بدنشان تناسب ندارد که در اولی سر بزرگتر از بدن است و در دومی سر کوچکتر از بدن

6 - شاخه ای از علم مهندسی طراحی اشیاء که بر روی تطابق ابزار و بدن انسان بحث می کند که در این علم تمام سعی طراح مناسبات فیزیکی مد نظر می باشد که این اصطلاح در حوزه جامعه شناسی مبین تطابق رفتار ، منش ، کلام و بطور کل عناصر متشکله نظام اجتماعی با یکدیگر می باشند که این عدم تطابق جامعه را رو به فرآیند آنومیک Anomic می برد

7 - بی نظمی ، ناهنجاری ، بی قانونی

8 - شاخ به شاخ ، رودر رو ، روبرو و مقابل هم قرار گرفتن واژه اُپوزیسیون opposition در علوم سیاسی از همین ریشه اخذ گردیده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 9:59  توسط مهدی رحمانی  | 

هفت پند مهاتما گاندی

از نظر گاندی هفت مورد بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

آن هفت مورد عبارتند از :

1-ثروت، بدون زحمت

2-لذت، بدون وجدان

3-دانش، بدون شخصیت

4-تجارت، بدون اخلاق

5-علم، بدون انسانیت

6-عبادت، بدون ایثار

7-سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 12:26  توسط مهدی رحمانی  | 

اتمن

اتمن

خیلی وقته که دستی به سرو روی وبلاگم نکشیدم و در خصوص آرایش و پیرایش علمی و ادبی و هنری وبلاگم کاری نکردم . ترجیح میدادم که تو خونه بشینم و بنویسم و مقالاتم و توی فایلهای کامپیوترم روی هم تل انبار کنم . روزی که داشتم وبلاگی برای خودم طراحی می کردم پیش خودم فکر میکردم که فضای مجازی میتونه دردهای درونی آدمو تسکین بده و آدم با نوشته هاش می تونه با دیگران ارتباط برقرار کنه اما بعد دیدم که از این خبرا نیست .

به هر حال کاریست که شده و ما هم آلوده اینترنت شدیم و کاری نمیشه کرد به همین خاطر به خودم گفتم  دوباره شروع کن و مطالبتو تو وبلاگت منعکس کن شاید بدرد دونفر بخوره و ازش استفاده کنن .

هرچند که تا امروز هرچی مقاله ی تخصصی روی وبلاگم گذاشتم بدرد کسی نخورده و دریغ از یک نظر سازنده و چالش برانگیز که بتونه چند خط به محتوای مقالم اضافه کنه و هر بار هم که دوست وآشناها رو می دیدم بهم میگفتن فلانی چرا اینقدر تخصصی و پیچیده مطلب می نویسی ؟ حتی در دوران انتخابات هشتم  مجلس شورای اسلامی چند تا مقاله ای که از من در نشریات داخلی چاپ شد با همین اعتراض روبرو شد که چرا غامض و پیچیده می نویسم . که من هم با تمام دلایلی که داشتم سکوت می کردم و چیزی نمی گفتم . الآنم به خاطر اینکه مخاطبم راحت باشه با لحنی عامیانه و محاوره ای شروع به نوشتن این متن کردم تا یادی بکنم از کتاب بی نظیر (... ؟ ) اثر ژان پل سارتر .

اما من کار خودم و می کنم و کاری به کار کس دیگری هم ندارم و دوست دارم خودم و همونجوری که دوست دارم بسازم . چه زیبا می گوید مهاتما گاندی در این چند جمله تأمل برانگیزکه :

( من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.  منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.   تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند. لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان. و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى. و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.   ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى. مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم. مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم. چرا که ما هر دو انسانيم. اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد. تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم. قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است. دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند. حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند. دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم. چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى. من قابل ستايشم و تو هم. يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد. به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى ،همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.   نامت را انسانى باهوش بگذار ، اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى ، و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند.(مهاتما گاندی)

بگذریم . یکی از دوستانم چند ماه پیش به من گفت:با اینکه علاقه ی شدیدی به افکار دکتر شریعتی داری و چند سال روی تفکر دکتر تحقیق داشته ای نمیدونم چرا تو وبلاگت بجز یک مقاله ( هنر و رسالت آن از دیدگاه دکتر شریعتی ) مطلبی نمی ذاری ؟

منم دیدم بنده خدا راست میگه به همین خاطر ترجیح دادم در این پست مطلبی از زنده یاد دکتر علی شریعتی بگذارم تا بدانیم که ....

خداوندا

به علمای ما مسئولیت

و به عوام ما علم

و به مومنان ما روشنایی

و به روشنفکران ما ایمان

و به متعصبین ما فهم

و به فهمیدگان ما تعصب

و به زنان ما شعور

و به مردان ما شرف

و به پیران ما آگاهی

و به جوانان ما اصالت

و به اساتید ما عقیده

و به دانشجویان ما نیز عقیده

و به خفتگان ما بیداری

و به دینداران ما دین

و به نویسندگان ما تعهد

و به هنرمندان ما درد

و به شاعران ما شعور

و به محققان ما هدف

و به نومیدان ما امید

و به ضعیفان ما نیرو

و به محافظه کاران ما گستاخی

و به نشستگان ما قیام

و به راکدان ما تکان

و به مردگان ما حیات

و به کوران ما نگاه

و به خاموشان ما فریاد

و به مسلمانان ما قرآن

و به شیعیان ما علی(ع)

و به فرقه های ما وحدت

و به حسودان ما شفا

و به خودبینان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب

و به مجاهدان ما صبر

و به مردم ما خودآگاهی

و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری

و شایستگی نجات و عزت ببخش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 15:24  توسط مهدی رحمانی  | 

امروز زندگی را آغاز کن!

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی

اگر کتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده‌ی عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‌های متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر از شور و حرارت

از احساسات سرکش

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می‌دارند

و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند

دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی

 آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در  نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رؤیاها  نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی‌ات

ورای مصلحت اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به‌ آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن!

 

پابلو نرودا

برگردان: احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 22:53  توسط مهدی رحمانی  | 

سلام به یک دوست

جوابنامه

 روز جمعه مورخ 2/2/1390 ساعت 00/12 ظهرسری به وبلاگم زدم تا آماری از نظرسنجی های وبلاگم داشته باشم که در بخش نظراتِ مقاله ی بنده تحت عنوان : ( سیاستمداران آسیمیله ناقض مشی کاریزماتیک ) که بحثی است  پیرامون تفکر آنومیک در فرآیند آسیمیلاسیون ، با نظر دوستی مواجه شدم که بسیار برایم جالب و خواندنی بود لذا در اولین اقدام ، وارد بخش مدیریت وبلاگم شدم و نظر ایشان را تأیید نمودم تا برای عموم خوانندگان قابل رویت باشد اما جهت سهولت در امر خوانش نظر این عزیز بزرگوار ، در ابتدا متن نظر ایشان را محترمانه درج و سپس با کمال ادب و احترام علمی در حد توان قلمی ام پاسخگو خواهم بود .

البته بسیار مشتاق بودم تا از ایشان به منظور درج نظرشان کسب اجازه نمایم ، اما متأسفانه نمی دانم به چه دلیلی از دادن آدرس وب سایت و ایمیل خودداری نموده بودند ، به همین منظور با پوزش فراوان و صرفاً جهت پاسخگویی بنده و شفافیت موضوع برای خوانندگان محترم ابتدا نظر این دوست محترم و سپس جوابیه ی بنده از نظر خوانندگان محترم خواهد گذشت .    

متن نظر دوست ناشناس :

 

نویسنده: يك دوست

جمعه 2 اردیبهشت1390 ساعت: 2:4  

مایه ی ننگ هنرمندان شهر !

آدمی که بخاطر امیال و خواهش های نفسانی و مادی مثل آفتاب پرست رنگ عوض ميكنه به آدميتش شك راه داره چه برسه به تفكر و هنرش !

اگر حمايتت از حاج امير رو علني كردي خوب ميشد گفت تفكر اين دستي داري و به بلوغ فكري و سياسي رسيدي كه نميشه پنهانش كرد و چيزي نگفتيم .

حالا پريدنت دم پر مهندس (يعني چرخش 180 درجه اي) نشون ميده كه شما اصالتاً استقلال فكري نداريد و اصطلاحاً هر طرف كه چرب و چيلي تر باشه اون طرفها آفتابي ميشيد .

حيفِ شما بود كه بخاطر چند ريال حقوق غير ثابت ماهيانه در فلان كارخانه فـ.. به خودتون چوب حراج بزنيد !

شمايي كه سرمشق خيلي ها در فرهنگ و هنر و منش و ... بوديد .

شمايي كه از قبل اين همه هنر و صنعتي كه در آستين داريد مطمئناً گرسنه نميمونيد !

(چطور كه تا همين حالاش هم نمونديد)

شمايي كه اين همه براي به اثبات رسيدن ، با رئيس اداره ارشاد جنگ كرديد و گامي عقب ننشستيد و هنوز هم به مصالحه نرسيديد حالا چطور هر روز مسجد به مسجد به دنبال آقايان راه افتاديد !؟

به يگانگي خدا قسم آن روزي كه با تيم مهندس به مجلس ما آمديد و به من تسليت گفتيد و به داخل رفتيد يك لحظه فكر كردم اشتباه ديده ام و آن كسي كه همه روي اسمش قسم

ميخورند نبوديد ، ولي ...

خلاصه كنم ..

خراب كرديد !

آقاي رحماني ؛ خودتون به همه آموختيد كه آب چشمه و رود هرچقدر هم كه زلال و پاك و گوارا باشد گذرا و رفتني است ، و اين شن هاي كف روخانه اند كه در سر جاي خود ،‌ايستا و راسخند . اما هنوز دير نشده ميتوانيد به خويشتن خويش بازگرديد و دست برداريد از اين خود فروشي !

و اين را بدانيد من اگر دشمنتون بودم حرف دل همه ي دوست دارانتون رو به خودتون نميزدم تا خودتون رو اصلاح كنيد و به ژرفاي دل هنرمندان بازگرديد .

چيزي نمي گفتم تا شما هم مثل درس هاي عبرت ديگر به تاريخ بپيونديد ...

جوابیه ی دوست عزیزی که او را نمی شناسم :

دوست عزیزی که شما را نمی شناسم ، قبل از هر چیز فرارسیدن سال نو آریایی را به شما و خانواده ی محترمتان تبریک عرض می نمایم و از خداوند منان سربلندی و پیروزی و افتخار برایتان آرزومندم و امید وارم در سال جدید به آنچه که آرزو می نمایید دست یابید   

عنوان نظر خود را  ( مایه ی ننگ هنرمندان شهر ) انتخاب نموده بودید بد نیست روایتی از کتاب گرانسنگ تذکره الاولیای عطار نیشابوری برایتان نقل نمایم :

 وقتی بایزید بسطامی رحمه الله علیه به درجه شامخ در تصوف و شریعت و پارسایی رسیده بود ، اعمال و رفتار و گفتارش در نظر عامه ی مردم عجیب بود و دور از ذهن ، لذا هفت بار او را از شهر بسطام بیرون کردند ، شیخ بایزید بسطامی گفت: « چرا مرا بیرون میکنید ؟ » گفتند « ازآن که مردی بدی » یعنی مرد بدی هستی . بایزید در جواب گفت : « خوشا به حال شهری که بدش بایزید باشد »

و امروز از اینکه می شنوم مهدی رحمانی مایه ی ننگ هنرمندان شهر است خدا را صد هزار بار شکر می نمایم که این شهر آنقدر رشد نموده و از نظر فرهنگ و هنر آنقدر به تعالی رسیده که ( بدِ )آن و ننگ آن مهدی رحمانی است . من سر تعظیم در برابر فرهنگ و هنر و دانش اهورایی و جهانی این شهر فرود می آورم .( جوابیه ی بنده را در مقابل اعتراض بعضی از دوستان در خصوص فرهنگ و تمدن در همین وبلاگ [دومقاله پایین تر] بخوانید )

فرموده بودید :

((آدمی که بخاطر امیال و خواهش های نفسانی و مادی مثل آفتاب پرست رنگ عوض ميكنه به آدميتش شك راه داره چه برسه به تفكر و هنرش ! ))

کسانی که بقول شما مثل آفتاب پرست رنگ عوض می کنند و دائم از این شاخه به آن شاخه می پرند و اصطلاحاً ابن الوقت هستند ، در اصطلاح جامعه شناسی به آنها  اپورتونیست ( opportunist )  می گویند که  در صورت امکان مقاله ی بنده تحت عنوان : (اپورتونیستها در صحنه ی انتخابات هشتم ) که در ویژه نامه ی آرمان جوان مورخه ی  1/1/87 به چاپ رسید بود را مطالعه نمایید .

کسانی که رنگ عوض می کنند اپورتونیست ( opportunist ) نیستند ، اپورتونیست تعریفی خاص برای خود دارد ، اگر هر تغییری دال بر اپورتونیست بودن باشد پس( حُر ) افسر ارشد سپاه یزید که تغییر جهت عقیدتی می دهد یک اپورتونیست و یا بقول شما یک آفتاب پرست است . یا جلال آل احمد که تغییری در نظام ایدئولوژیکی(  ideological ) خود ایجاد می کند یک اپورتونیست است و یا ابوذر غفاری که یک دزد و راهزن بود وقتی به دامان اسلام پناه می آورد یک آدم ابن الوقت و دم دمی مزاج است . و یا صدها انسانی که بر روی کره زمین با مطالعه و بینش خاصی تغییر دین میدهند و به سوی دینی دیگر گرایش می یابند باید همه را جزو اپورتونیست ها بدانیم  و یا 35 میلیون ایرانی که در سال 1357 از تفکر سلطنت طلبی به سوی نظام جمهوری اسلامی گرایش می یابند و تغییر جهت ایدئولوژیکی(  ideological ) میدهند آن هم بقول شما 180 درجه باید همه را جزو اپورتونیست ها بدانیم  اما آیا واقعاً چنین است ؟؟؟ ( مصاحبه ي بنده را در نشريه تاك مورخ   / /  مطالعه نماييد )

فرموده بودید :

((آدمی که بخاطر امیال و خواهش های نفسانی و مادی مثل آفتاب پرست رنگ عوض ميكنه به آدميتش شك راه داره چه برسه به تفكر و هنرش ! )) آیا واقعاً کسی که تغییر عقیده بدهد باید به آدمیت او شک کرد ؟؟ پس به آدمیت همه ی افراد زیر شک کنید .

1 – دانشجویی که عقیده دارد رشته ریاضی رشته خوبی است اما بعداً تغییر جهت میدهد و سر از رشته ی دیگر در می آورد .

2 – هنرجوی موسیقی ای که ابتدا رشته ی سنتور را انتخاب می کند ، بعد به ساز دف گرایش می یابد و سپس به دنبال طبلا می رود و در آخر با کلارینت مشغول فرا گیری موسیقی می شود باید به آدمیتش شک کرد ( آقای ع.ع. از هنرجویان قدیمی من که از ایشان پوزش فراوان می خواهم )

3 – آدمی که ماشینش را عوض می کند ، خانه اش را عوض می کند ، رنگ لباسش را عوض می کند و ... آیا در آدمیت اینها باید شک کرد ؟؟

4 – دو زوجی که در ابتدا قصد زندگی مشترک باهم را دارند اما بعداً  تغییر عقیده می دهند و از هم جدا می شوند آیا باید در آدمیت آنها  شک کرد ؟؟

5 – یا نماینده ای که با شهردار مخالف سر سخت بود و از بنیاد او را قبول نداشت و حتی به او هتاکی می کرد و امروز با او دست دوستی و مودت داده باید به آدمیت او شک کرد ؟؟

اصلاً چنین نیست شما اگر در جمله ی خود می نوشتید   

 ((مهدی رحمانی که بخاطر امیال و خواهش های نفسانی و مادی مثل آفتاب پرست رنگ عوض ميكنه به آدميتش شك راه داره چه برسه به تفكر و هنرش ! )) این را قبول می کردم اما شما یک فرمول و نسخه ی کلی برای همه ی آدمهای روی زمین تجویز نموده اید.

مگر خود شما به خاطر امیال و خواهش های نفسانی و مادی خود مثلاً علاقه به یک غذای خاص یا اتومبیلی شیک و یا هرچیز دیگری که مربوط به خواهش نفس باشد تغییر عقیده نمی دهید ؟ آیا باید باید گفت شما .... ( عذر می خواهم )

فرموده بودید :

(اگر حمايتت از حاج امير رو علني كردي خوب ميشد گفت تفكر اين دستي داري و به بلوغ فكري و سياسي رسيدي كه نميشه پنهانش كرد و چيزي نگفتيم . )

شما مرا به یاد طراحان معما می اندازید که گاهی اوقات برای اینکه مخاطب به جواب درست نرسد از ابتدا سوال غلط در ذهن او می اندازند و در جمله خود نیز گفته اید :

(اگر حمايتت از حاج امير رو علني كردي خوب ميشد گفت تفكر اين دستي داري و به بلوغ فكري و سياسي رسيدي )

چه دلیلی وجود دارد که حمایت از حاج امیر نشانه ی بلوغ فکری و سیاسی است ؟ شاید حمایت از حاج امیر نشانه ی سقوط فکری و سیاسی باشد !!! شما یک امر صددر صد نسبی را چگونه مطلق قلمداد می کنید ؟ شما دائم به زعم خودتان بر مسند تحلیل نشسته اید و این مسئله از نظر موازین نقد و ارزیابی های تیپولوژیک (typologic ) مردود است

فرموده بودید :  

(حالا پريدنت دم پر مهندس (يعني چرخش 180 درجه اي) نشون ميده كه شما اصالتاً استقلال فكري نداريد و اصطلاحاً هر طرف كه چرب و چيلي تر باشه اون طرفها آفتابي ميشيد .)

خدا رحمت کند دکتر علی شریعتی را که در یکی از کتاب هایش می گفت : معلمی به شاگردش گفت خجالت نمی کشی که 2 سال در این کلاس مانده ای ؟ شاگرد در جواب گفت : خودت خجالت بکش که 25 است که در این کلاس مانده ای.

اگر منظورتان از استقلال فکری این است که بدون چون چرا ، بدون تجزیه و تحلیل ، بدون ارزیابی های اجتماعی و روانشناسیک و ... در یک حیطه ی فکری بمانم و آنچه که به من تحمیل می شود را قبول کنم و سالیان سال در همان خط بمانم پس چرا شما در کلاس اول ابتدایی نماندید تا استقلال فکری داشته باشید و تا دیدید که کلاس دوم از نظر بار علمی ( بقول خودتان ) چرب و چیل تر است آمدید کلاس دوم و بعد سوم و بعد چهارم و بعد راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و ... ببینید چقدر شما تا به امروز  رنگ عوض کرده اید؟ و استقلال فکری خودتان را از دست داده اید؟ ( البته قصد توهین و جسارت ندارم فقط عیناً عبارات شما را بکار میبرم چون به آنها اعتقاد دارید ) اگر میخواهید در خصوص استقلال فکری بنده حد و حدودی به دستتان بیاد 53 عنوان مقالات و نوشته های بنده را حتماً مطالعه نمایید ( از سال 1364 تا به امروز )

شما در ابتدای صحبتتان بنده را  (مایه ی ننگ هنرمندان شهر ! ) خطاب می کنید و از من به عنوان یک آدم چند رنگ و آفتاب پرست یاد می کنید و به آدمیت و تفکر و هنر من شک می کنید و بنده را دارای استقلال فکری نمی دانید و کاسه لیس هستم که هر طرف چرب تر باشد به آن  طرف می روم و آدمی هستم که به خودم چوب حراج زده ام ،  بعد در پایان صحبت هایتان می گویید :

(و اين را بدانيد من اگر دشمنتون بودم حرف دل همه ي دوست دارانتون رو به خودتون نميزدم تا خودتون رو اصلاح كنيد و به ژرفاي دل هنرمندان بازگرديد .

چيزي نميگفتم تا شما هم مثل درس هاي عبرت ديگر به تاريخ بپيونديد ...)

و در اینجا من می شوم دوست شما . این استقلال فکر است ؟؟؟ شما همیشه با دوستانتان اینگونه حرف می زنید ؟؟ و همیشه اینگونه دوستانتان را نصیحت می کنید ؟ اصلاً چه لزومی دارد که از بین این همه واژه های زیبا و دلنشین و منطقی و از بین این همه شعر و کلام بلیغ و فصیح و سلیس و از بین این همه تمثیل و حکایتهای پند آموز  از عبارات زشت و ناپسند و دور از اخلاق استفاده نماییم؟ 

فرموده بودید : 

( حيفِ شما بود كه بخاطر چند ريال حقوق غير ثابت ماهيانه در فلان كارخانه فـ.. به خودتون چوب حراج بزنيد !)

آدمی که بخاطر امیال و خواهش های نفسانی و مادی مثل آفتاب پرست رنگ عوض ميكنه  و به آدميتش شك راه داره و حتی به  تفكر و هنرش ! و آدمی که به خودش چوب حراج می زنه  !چرا حیف ؟ افسوس چه چیز این آدم ( من ) را می خورید ؟ آدمی که آدم نیست و تفکر و هنرش هم به زعم شما مردود و مطرود است چه اشکالی دارد که بخاطر چند ريال حقوق غير ثابت ماهيانه در فلان كارخانه فـ..و به خاط سیر کردن شکم زن و فرزندانش به خودش چوب حراج بزند ؟ اشکالی دارد ؟ شما ناراحتید که چرا من به خودم چوب حراج می زنم و برای چند ريال حقوق غير ثابت ماهيانه خود فروشی می نمایم ؟ واقعاً دلتان برای من می سوزد ؟ پس چرا بنده را مایه ی ننگ هنرمندان شهر ! معرفی و خطاب کرده اید؟ شما نگران چه چیزی هستید ؟   

فرموده بودید : 

(شمايي كه سرمشق خيلي ها در فرهنگ و هنر و منش و ... بوديد .

شمايي كه از قبل اين همه هنر و صنعتي كه در آستين داريد مطمئناً گرسنه نميمونيد !

(چطور كه تا همين حالاش هم نمونديد). )

اگر من سرمشق خيلي ها در فرهنگ و هنر و منش و ... بودم . اگر من  اين همه هنر و صنعت در آستين دارم ، پس چرا مایه ی ننگ هنرمندان شهر هستم ؟ این استقلال فکری است ؟

فرموده بودید : 

( آقاي رحماني ؛ خودتون به همه آموختيد كه آب چشمه و رود هرچقدر هم كه زلال و پاك و گوارا باشد گذرا و رفتني است ، و اين شن هاي كف روخانه اند كه در سر جاي خود ،‌ايستا و راسخند . اما هنوز دير نشده ميتوانيد به خويشتن خويش بازگرديد و دست برداريد از اين خود فروشي ! )

منظورتان از خویشتن خویش را اصلاً نمی فهمم با اینکه قریب به 7 سال بر روی آثار زنده یاد دکتر علی شریعتی تحقیات مستمر داشته ام واصطلاح ( خویشتنِ خویش - atman ) را در متون ادبی و فلسفی و روانشناسی و جامعه شناسی و هنری به کرات شنیده و خوانده ام و حتی در مقاله ی خود تحت عنوان : ( تحليل پروتستانيسم اسلامي در انديشه شريعتي ) آنرا تشریح نموده ام اما در اینجا از درک آن عاجزم ( راهنماییم کنید )

اگر بخواهم دلیل بیرون آمدنم از دفتر امیر طاهرخانی را برایتان شرح دهم مثنوی ای خواهد شد با هفتاد من کاغذ . فقط همین را از شما می پرسم که آن پنج ماهی که من در دفتر ایشان مثل سگ زندگی میکردم شما کجا بودید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مهدي رحماني جمعه مورخ 2/2/1390

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 11:6  توسط مهدی رحمانی  |