نقدی بر نمایش
شب های بارانی
به نام ایزد پاک
شب های بارانی نوشته علیرضا حنیفی در اوایل شهریور ماه 1390 به مدت چند شب در سالن آمفی تئاتر اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان تاکستان به روی صحنه رفت که عوامل اجرایی آن عبارت بودند از :
نویسنده : علیرضا حنیفی
طراح و کارگردان : علی محمد بیگی
بازیگر اول : علی محمد بیگی
بازیگر دوم : رامین محمدیان
موسیقی : امیر طاهرخانی
طراح گرافیک : محمد رضا رحمانی
منشی صحنه : اعظم پور سلطانی
ساخت دکور : پرویز الله مرادی
نور : رضا رحمانی
آکساسوار: محمد طاهرخانی
نقد متن :
شب های بارانی نوستالژیایی nostalgia است فراروایی که در ژانر فلسفی اجتماعی خود با تم و بن مایه ای تراژیک tragic و با نگاهی انتقادی به فرهنگ اپیدمی Epidemie شده ی دفاع مقدس سعی در به چالش کشیدن نا فهمی های دفاع مقدس را دارد . اگر چه حنیفی تمایل به انجام کاری بدیع را دارد که این امر در ساختار شکنی ایدئولوژی ideology حاکم در تفکر جنگ ندیدگان مشهود است . اما بدعت این کار رنگ و لعاب خود را با فیلم « لیلی با من است » و یا « اخراجی ها » تا حدودی از دست داده و ذهن بیننده در مقابل نسخه ی تجویزی حنیفی از قبل مقاوم گشته و آن تلنگرها و شوک های لازم به ذهن بیننده وارد نمی شود . اما بی شک هنوز تازگی خود را نیز داراست .
داستان ، حکایت جوانی 25 ساله به نام سید مجتبی محسنی است که هم سید بودن او و هم نام فامیل او در پایان نمایش مشخص می شود . مجتبی فرزند شهید مفقود الجسدی است که با مادر و خواهر خود تنها زندگی می کند و 14 سال پیش پدر خود را از دست داده و اکنون در حال گذراندن دوره ی سربازی خود می باشد. او عضو گروه تفحص است که وظیفه دارند تا اجساد و باقی مانده ی جنازه های شهدا را کشف و به موطن خود باز گردانند . مأموریت او به گونه ای رقم می خورد که باید منطقه ای را که پدرش در آنجا به شهادت رسیده مورد تفحص قرار دهد . اما چون موقعیت استراتژیک strategic منطقه ناپدید گشته لذا مجتبی به دنبال تنها باز مانده ی عملیات که حاج رسول می باشد می گردد تا منطقه ی گم شده و محل دفن پدرش و همرزمان او را از او بپرسد .
حاج رسول ( معروف به حاج رسول قناسه ای ) مردی است میان سال با موهای جوگندمی و پایی مجروح که بدون عصا نمی تواند راه برود و از طرفی دارای روحیه ای خسته از گناهی که خود را مسبب آن می داند و بر دوشش سنگینی می کند . او عضو گروه 12 نفره ی غواصان شناسایی به نام گروه ستاره بوده که در یکی از عملیاتها 11 نفر از دوستان خود را از دست می دهد و خود زنده می ماند و از این زنده بودن در عذاب است تا جایی که مردم او را دیوانه خطاب می کنند . او به عنوان یک فرد نوستالژیک nostalgic کنج عزلت را انتخاب نموده و باقی عمر را در تنهایی به سر می برد حاج رسول به خاطر تقلیل این فشار روحی و عذاب وجدان تعداد یازده کوله پشتی به در و دیوار و سقف اتاقش آویزان نموده تا مرگ دوستانش را باور نکند و آنها را زنده بپندارد . او دائماً در حال گریز از مردم است و دوست ندارد با کسی ارتباط داشته باشد که این امر در ابتدای نمایش به خوبی مشهود است .
حاج رسول در اتاق خود که شمایلی بسیار ساده دارد تنها زندگی می کند و با عشق به هم رزمانش روزگار می گذراندو اتاق او حکم قفس و زندان را برایش پیدا نموده سه اپیزود episode تنهایی ، عشق و اسارت بصورت سمبلیک symbolic توسط قفسی که یک مرغ عشق در آن قرار دارد و به دیوار آویزان است نشان داده شده و همزادپنداری زیبایی به لحاظ رهایی و آزادی ایجاد نموده اما متأسفانه طراح و کارگردان نمایش علی محمد بیگی از این امکان استفاده لازم و بهینه را نمی کند و در طراحی صحنه آن را حذف می نماید . از همینجا و با همین سه اپیزود episode ( تنهایی ، عشق و اسارت ) داستانِ نمایش بار فلسفی به خود می گیرد و داستان غربتکده ی دنیا ، اسارت بشر در این جهان و میل به آزادی و رهایی از قفسِ تن و قصه یِ فلسفی خلقتِ آدم و رنج و عذاب او در این دنیا به ذهن تداعی می شود
مجتبی در یک شب بارانی به صورتِ ناشناس به خانه ی حاج رسول می رود و در آن چند دقیقه ای که با هم ملاقات دارند بحث و جدلی بین آنها سر می گیرد که در این میان حنیفی نویسنده ی نمایش گریز به مسائل اجتماعی و فلسفی می زند که تلنگری بسیار بسیار ناچیز هم به سیاست می خورد .[1] اگر چه تما شا چی و بیننده ی عام به اقتضای نوع نگرش و تلقی خود از مسایل سیاسی شب های بارانی را یک نمایش سیاسی می پندارد اما این نمایش از نظر تیپولوژی typologyنمایش تیپی فلسفی اجتماعی دارد
آنچه که به عنوان اولین ضعف متن به لحاظ دیالوگ dialog به چشم می خورد بخشی از گفت و گوی بین مجتبی و حاج رسول است:
رسول : چرا درِ یه خونه یِ دیگر و نمی زنی ؟
مجتبی : آخه هیچکس بیدار نیست
با این جمله یِ مجتبی موقعیت زمانی نمایش که ساعت حدود 12 تا 1 نیمه شب می باشد مشخص می گردد .اما بعد از اندکی گفت و گو رسول به مجتبی می گوید :
رسول : آقا پسر ، کفش کتانی و شب بارانی ؟ فکر نمی کنی جنس ناجوری باشن ؟
مجتبی : ای آقا از هول حلیم بود ... جون خودم تا چند لحظه پیش هوا آفتابی بود .
این امر که شخصی در نیمه های شب و هنگام خواب مردم بگوید : تا چند لحظه پیش هوا آفتابی بود انشایی مناسب و دیالوگ dialog پخته ای نیست چون بار معنایی ( چند لحظه پیش ) زمانی برابر با 5 الی 10 دقیق را به ذهن متبادر می سازد
مجتبی دائم سعی دارد تا ظریفانه رسول را وارد بحث جبهه و جنگ نماید تا با این ترفند در لابلای جملات رسول محل دفن شهدا را که همان نقطه صفر می باشد را پیدا نماید او با تکرار کلمه ی ( ستاره) به انحاء مختلف در طول صحبت هایش می خواهد رسول را وادار به تعریف خاطره ای از گروه ستاره نماید و از طرفی کفش های کتانی پدرش را پوشیده تا رسول را تحریک به حرف زدن کند و حتی بحث غواص و خوردن چای در کنار رودخانه کرخه ، اروند و مجنون را به یاد رسول می آورد
مجتبی از روی شنود بجا مانده از بی سیم جنگ تنها آدرسی که از منطقه و محل شهادت پدرش دارد این است که آخرین پیام بی سیم این بوده : (ما برمی گردیم ما در نقطه صفر یم ) اما هیچ کس نمی داند نقطه سفر کجاست جز حاج رسول که زنده مانده و او می داند جنازه یازده تن شهید کجا دفن گشته
حنیفی در تلاش است تا بدعت گذار باشد و این بدعت را با شوک های تقدس زدایی ایجاد می کند اما او نمی تواند این طیف اعتقادی را تا پایان نمایشش حفظ نماید و مجدداً به مقدسات معمول و مرسوم جبهه و جنگ پناه می برد و نمایش او به پله ی اول باز می گردد .شوک های تقدس زدای او عبارتند از:
1 - پرت کردن و بی اعتنایی به چفیه توسط حاج رسول
2 – قبول نداشتن حضرت ابوالفضل توسط حاج رسول
3 – بی تفاوتی حاج رسول در برابر این جمله ی مجتبی که می گوید : لااقل مسلمون که هستی ؟
4 – درخواست مجتبی از حاج رسول که نوار ضبط صوت را عوض کند و چیزی غیر از آنچه که کویتی پور می خواند در ضبط بگذارد . چون کویتی پور بقول مجتبی دیگر نمی چسبد
5 – در جای دیگر حاج رسول به مجتبی می گوید : بعد از دسترسی شما به اون اطلاعات حاج رسول میشه گونی ، گونی سنگر . آهای بچه می دونی گونی سنگر چیه ؟ تا وقتی که جلو تیرو ترکش و میگیره عزیزه ، رفیقه ولی وقتی ترکشی شد و شن و ماسه هاش ریخت اگه خیلی شانس بیاره دوباره می دوزن و می زارنش دم تیر و ترکش و گرنه می ندازنش ته گودال تا لگد مال هر دوست و دشمنی بشه .
مجتبی : حاجی تصورت خیلی غلطه ...
رسول : تصور تو غلطه ، دیگه کم بگو حاجی ، (حاجی فریاد کشان ) حاجی مرد ... تا زمانی که جنگ بود حاجی بود . حرمت حاجی به آدم های توی سنگر بود و جنگ . حاجی ، یعنی نوکر بچه ها . حاجی ، یعنی خاک بوس پوتین بچه ها ، حاجی یعنی یابوی بارکش گردان . حالا گُرگُر هواپیما تو فردگاهاتون میشینه ولی تو هیچ حاجی برانکارد سواری را نمی بینی که از اون پیاده بشه . حاجی های شما همه کت و شلواری شدن ... جمع کن کاکا این کوچه خیلی وقته که سنگ چین شده . بن بسته
این نگاه انتقادی به متن قوت می بخشد و نمایش را در سایه ی مدرنیسم modernism قرار می دهد اما متأسفانه حنیفی باز آیتم های تقدس گرایانه را به روی دایره می ریزد . نویسنده نمایش هنوز نتوانسته خود را از قیود دست و پا گیر جبهه و جنگ رها نماید که از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد :
1 – در متن هنوز یک سید و یک حاجی وجود دارد . همان اپیدماسیون فرهنگ جبهه و جنگ که این الیناسیون alienation فکری حنیفی ارزش متن او را کاهش میدهد و تا سطح فهم عوام تنزل می یابد
2 –نفرات گروه شناسایی ستاره 12 نفرند که عدد 12 در فرهنگ دینی ما مبین یک طیف فکری مذهبی است و تداعی گر 12 امام شیعیان می باشد و این که از آن 12 نفر رزمنده یک نفر زنده مانده اعتقاد به امام دوازدهم را که زنده است قوت می بخشد .
البته از دیدگاه ایماژیسم imagism که میل به نمادگرایی symbolism دارد این بخش صرف نظر از وجهه ی تقدسگرایانه اش قابل تقدیر و تحسین است .
از نظر غایت شناسی و یا همان فرجام شناسی teleology غایت نمایش با نگاه و رویکردی فلسفی ختم به استمرار پاسداری از خاک میهن می شود اما در کنار این غایت به بحث شهید شناسی martyrology که اساس و بنیاد حفظ و پاسدری از خاک وطن است پرداخته نمی شود و از کنار موضوع و جُستاری با این اهمیت می گذرد و توجهی به آن نمی نماید.
نگاهی نو و مترقی به جُستار شهید شناسی که این متن استعداد پرداختن به آن را نیز تا درصد بسیار بالایی داشت می توانست از متن حنیفی به بهترین شکل دفاع نماید و ساختار های بنیادین متن را محکم تر سازد .
اگر چه علیرضا حنیفی میخواهد غایت نماش خود را به سرانجام برساند و نتیجه ای مثبت به دست دهد اما او ناخواسته درگیر اَبسورد absuord گشته و رسیدن به پوچی و بیهودگی در شخصیت حاج رسول که شخصیت محوری نمایش اوست نمایان می شود تا جایی که در منولوگ monolog خود نسبت به خدا معترض است و سرگله و شکایت را باز می کند و ندای اعتراض Protest سر میدهد یعنی همان تفکر آلبرکامو[2] و رجعت به نیهیلیسم nihilism .
از آنجا که اَبسورد absuord کشمکش مدام بین امر طبیعی و خارق العاده ، فرد و کل ، زندگی روزمره و سرنوشت فاجعه آمیز و میان منطق و پوچی است و از آن جهت که فرد در معارضه با نیروهای قهری همواره در مقابل سؤالات بی پاسخ محکوم می گردد و از تعارض عقل آدمی که به قول دکارت : تشنه ی بداهت و وضوح است ،- با جهانی که مهار ناپذیر است و در ابهام به کار و گردش خود مشغول ، دلهره ای غریب سراپای آدمی را در بر می گیرد و از این تقابل نا همجنس ( عقل درون و دنیای بیرون ) آدمی خود را معلّق در ورطه ی نیستی می بیند. و از برخورد میان دنیایی تهی از معنا و انسان بی مأوا و موطن وضع ناهنجاری پدید می آید که این وضع اَبسورد است و می بینیم که حاج رسول نیز دچار این بی معنایی و معارضه با نیروهای قهری گشته البته تلطیف یافته تر و ظریف تر .
پرسش اینجاست که اگر مثلن اندیشمند بزرگی مانند آلبرکامو به اَبسورد می رسد وضعیت دیگری در برابر خود نمی بیند تا به آن سو برود . چون کامو دنیای اطراف خود را واقعن ناهنجار ، بیهوده و پوچ می بیند که اَبسورد تنها مفهوم موجهی است که می تواند این وضع نابسامان و ناهنجار را بیان کند .
اما آیا الزامی به این روند وجود داشت که حاج رسولِ نماز خوان و مؤمن و متعهد و فدایی جنگ و باخدا به اَبسورد و یا به نیهیلیسم nihilism . برسد ؟
آیا حنیفی راه و چاره ای دیگر جز این راه پیدا نکرده بود ؟
اَبسورد وضعیتی است که انسان به آخر همه چیز می رسد و بقول کامو علاج آن خودکشی است . آلبرکامو رساله ی خود را با این جمله آغاز می کند : (فقط یک مسئله ی فلسفیِ جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است ) و صادق هدایت به این مرز رسید و اَبسورد را به معنای دقیق کلمه تجربه کرد.همچنان كه او هم مانند كامو به اين نتيجه رسيده بود و در داستان آفرينگان مي گويد :در زمين يك اميد فرار هست آنهم مرگ است [3]
اَبسورد به انواع و اقسام جلوه می کند و بارزترین وجهش همان است که در«تئاتر اَبسورد» معاصر می بینیم ، یعنی در آثار « ساموئل بِکِت » [4] و « اوژن ائیونسکو» [5] در این آثار اَبسورد به صورت عدم ارتباط، بی همزبانی ، و نا همدلی جلوه می کند و به ترین نمونه ی آن نمایشنامه ی «در انتظار گودو » اثر بِکِت است . بِکِت در تحقیقات خود در باره ی ( پروست ) در سال 1931 می نویسد : ( کوشش برای همزبانی ، در جایی که هیچ همزبانی وجود ندارد ، در حکم سبکسری بوزینه وار ، یا سخت مضحک است ، مانند مجنونی که بخواهد با مبلی هم سخن شود [6] در نمایشنامه ی «در انتظار گودو » نه اتفاقی می افتد نه کسی می آید ، نه کسی می رود. دو قهرمان داستان ( ولادیمیر ) و ( استراگون ) می نشینند و منتظر ( گودو ) هستند . انتظار این دو ، در واقع ، بسیار اَبسورد است زیرا این دو ، انتظار کسی را می کشند که هیچگاه نمی آید .
این دو نه می دانند که او کیست و چیست و نه می خواهند بدانند . در چنین وضعی که همه چیز تهی و معلق است ، ارتباطی هم نیست ، زیرا انگیزه ای نیست که موجب پیوند و ارتباط بین افراد باشد . این عدم ارتباط و بی همدلی از آن جهت بیشتر به چشم می خورد که ما در دنیایی زندگی می کنیم که وسایل ارتباط جمعی از هر سو ما را محاصره کرده اند و شبکه ای عظیم از ارتباطات موجی دور کره ی زمین به وجود می آورند. ولی انگار هر قدر شبکه ارتباطات و پیام رسانی ها تقویت می شود ، همدلی و همزبانی میان انسانها کاهش می یابد ، چه همدلی فقط انتقال اطلاعات و اخبار نیست ، همدلی بیشتر از هر چیز ، ایجاد فضای اُنس است و اُنس نیز در صورتی پرورش می یابد که مأوایی باشد و مأوا هم آنگاه موجود است که آدمی ریشه ای در جایی داشته باشد .
در دنیایی که خانه انسان ویران شده ، همدلی ، مبادله ی اطلاعات می شود ، همچنان که انسان از مسکن مألوف جدا می افتد و به رُعب غربت دچار می شود .در چنین وضعی هیچ ارتباطی نیست و همه در انتظار ( گودو) هستند ، که نه می دانند کیست ، نه چیست .
( گودو) هم از طرف دیگر غیاب محض در دنیایی خالی از هرگونه حضور است . توسعه ی بیش از حد ارتباطات جمعی و پیام رسانی ، به سبب نیروی هم تراز کننده ای که دارد ، جمله برآمدگی های فکری ، خصایص قومی ، ویژگی های دید را که پناه های تفکر و گریزگاه های خیالند و جهانی رنگارنگ پدید می آورند ، هموار و همسان می کند و کار آن ناگزیر به ویرانی خانه انسان – که از لحاظی متکی بر همین پناه گاه ها ، یعنی جزایر سکوت در کویر همسانی بوده است – می انجامد و دیگر هیچ گوشه ای از جهان نیست که از گزند یورش تبلیغات و از فشار خفقان آور فکر یک بعدی تجاری در امان باشند .
یکی از نمایندگان دیگر « تئاتر ابسورد » « اوژن ائیونسکو» است . تئاتر او هم قیام علیه تئاتر ایدئولوژیک « برتولت برشت » است و هم علیه تئاتر متعهد « سارتر ». به عقیده او ، تئاتر نباید هیچگونه پیامی داشته باشد ، تئاتر نمی تواند مبلغ این یا آن ایدئولوژی باشد . تئاتر فقط می تواند شاهد پوچی و « ابسوردیته » ی دنیای امروز باشد . عدم رابطه میان استاد و شاگرد در نمایشنامه ی «درس» ، سبب می شود که شاگرد سرانجام کشته شود و جسدش پنهان شود و در همین اثنا صدای زنگ بر خیزد و پیشخدمت زن به خود بگوید : « حالا نوبت این یکی است» این نمایش در انسان نه اثر مثبتی می کند و نه منفی ، ما را نه به گریه وا میدارد و نه به خنده . انگار فقط معرف قِشریَّت و ابسورد بودن دنیایی است که مسائل مهم زندگی را نه می تواند طرح کند و نه قادر به حل آنهاست . همه چیز ، در نتیجه در گرداب توهم دنیای بی معنا معدوم و مستهلک می شود .
این فضای نمایش ابسورد است که حنیفی خود را در لبه ی این فضا قرار داده و خود را به مرز این فضا نزدیک نموده بدون هیچ پشتوانه ی فلسفیِ ابسورد.
فشرده گویی hplology از دیگر محاسن متن به شمار می رفت که بر خلاف بعضی از متون بیننده را دچار خستگی نمی نمود و در تایمِ time مقررِ نمایش موارد لازم گفته شده بود
نقد کارگردانی :
با نگاهی اجمالی به کارگردانی این نمایش در می یابیم که علی محمد بیگی دوست دارد مفاهیم انتزاعی را تجربه و کارگردانی نماید اما او باید بداند که متون ایماژیکی ای imagic که تابع تفکر انتزاعی هستند شدیداً وابسته به نمادگرایی symbolism بوده که این نمادگرایی باید در تمام مراحل کار از موسیقی گرفته تا نور و دکور و حرکت و کلام و ... مشهود باشد در صورتی که محمد بیگی مرغ عشقی که درون قفس قرار دارد را نیز از طراحی صحنه حذف می نماید .
آنچه که ضعف کارگردانی محمد بیگی را آگراندیسمان agrandissement می نماید استفاده از عوامل غیر حرفه ای برای یک تئاتر حرفه ای است موسیقی ، نور ، طراحی بروشور بسیار ضعیف بود و به کار نمایش بسیار لطمه وارد کرده بود .
نقد موسیقی :
نمایش موسیقی پخته ای نداشت و از هیچیک از اِلمان های ایماژی و مفهومیConceptualism متأثر نبود . یک قطعه ملودی ساده از نوع رومانتیک romantic که بیشتر فضای بارهای مشروبخواری کافه های اشرافی را تداعی می کرد بر روی نمایشی تراژیک tragicروح را به سختی آزار می داد و درد نوستالژیک tragic درون قصه را به بی دردی تبدیل کرده بود و یا به نوعی هرچه را که نویسنده و کارگردان رشته بودند موسیقی پنبه کرده بود .
موسیقی نمایش بدون تبعیت از مؤلفه های یک موسیقی حرفه ای ( موسیقی نمایش و فیلم ) و بدون توجه به اتفاقات درون قصه تک و تنها راه خودش را می رفت و ای کاش محمدبیگی از موسیقی انتخابی استفاده می نمود
1 - در دیالوگ :
مجتبی : به خدا خیلی آقایی
رسول : آقا ها رفتن ما ته مانده ایم
و یا در دیالوگ :
رسول : ... ببین آق پسر من یادم نمیاد که به اداره یا جایی تقاضای استخدام داده باشم و اونها برای تحقیق و تفحص شما را از دایره منکرات و حراست این جا فرستاده باشن . که این همه حضرت عباس حضرت عباس به کولم می بندی
2 - Alber Kamo
3- آفرينگان . صادق هدايت ص 7
4 – Samuel Beckett
5 – Eugee Ionesco
6- ارتباط عاطفی حاج رسول با کوله پشتی ها